شمارهٔ ۱۶ - فرش و عرش
وصفت ای شاه برون از حد درک بشر استعرش، کی، مسکن هر خاکی بی پا و سر است
شاخه چند عقولند و ثنایت برشانای که در خانه اجلال تو اصل شجر است
عرض جسم تو و جوهر عقل صافیبحقیقت مثل جوهر محض و حجر است
عکس را عزم کنی گر به هیولی و صورصورت آنگه چو هیولی و هیولی صور است
چون مشرّف ز قدوم تو زمین شد آریچرخ ساید به زمین سر، سخنی معتبر است
نکند کسب ضیا گر ز سهایت همه دمپر کلف عارض خورشید چو جرم قمر است
هفت غبرا بیک ایمای تو چون نه خضراهمچو گوی دم چوگان همه زیر و زبر است
ماسوی می ننگارند مدیحت به قلملوح در دفترت ای شه ورقی مستتر است
سرکه بی شور تو شد پایه گاه نقمتدل که بی مهر تو شد مایه خوف و خطر است
گرنه سودای رخت بر سر افسر باشدگر برد نفع دو عالم، به مذاقش ضرر است
به که شرمنده ز مدح تو خموش آیم از آنکطایر عقل در این مرحله بی بال و پر است
باد احباب تو را صورت و معنی پرنورآنچنان کت به تر و خشک اعادی شرر است