گنج

شمارهٔ ۱۷ - دامنی از اخترکان

۳۹ بیت
ای سهی سرو، که هر سوی بنازت گذراستدر گذرگاه توام دیده و دل منتظر است
دام دلهاست به رخسار تو، یا حلقه زلفیا که مار سیه، اندر بر گنج گهر است
سیم و زر گر پی ایثار توام نیست به کفاینک اشک و رخم آمیخته چون سیم و زر است
دیده زار ببین، سوز درون را بنگرکه بر اسرار نهان، این دو مرا پرده در است
ازدحام سر کوی تو نه امری است شگفتانگبین هر چه بود بیش، مگس بیشتر است
پرده بگشا ز رخ، ای شاهد دیرین که مرا،دیده و دل به تماشای رخت منتظر است
مرمرا ز آرزوی روز وصالت همه شبجاری از دیده و دل قطره خون تا سحر است
نیستت داعیه امر نبوت ز چه روی،به رخ از خنده تو را معجز شق القمر است
پاس ما هیچ نداری و ندانی که همی،خرمن حسن تو را، آه دل ما شرر است
نه من شیفته دل واله رخسار توامکه ز رخسار تو بر من، دگری جلوه گر است
آن که هر صبح و مسا، حضرت روح القدسشبر در بارگه از روی شرف سجده بر است
داور کشور جان، مهدی قائم، که جز اوخلق را از دو جهان یکسره قطع نظر است
ای که در دایره بارگه رفعت اوچو یکی نقطه موهوم، فلک مستتر است
وه که گر طایری از کوی تو پرواز کندعرصه کون و مکانش همه در زیر پر است
خود شگفت آیدم از خلق که بی پرده تو رامی ببینند و بگویند که در پرده در است
نیست مستور جمال تو، ولی نتواند،بیندت آن که نه اندر دو جهان با بصر است
آن که شد با خبر از تو خبر از هیچش نیستوآنکه دارد خبر از خویش ز تو بی خبر است
عجب این است که دورم ز تو هرچند به مناز من شیفته دل، فیض تو نزدیکتر است
نزد خورشید رخت بر سر دیوار سپهرهمچو حربا متحیر به شب و روز خور است
بهر پیدایی ذات تو چه جوییم دلیلکه نه جز جلوه رخسار تو در بحر و بر است
تویی آن پادشه ملک که از فرّ و جلال،هستی از خوان عطای تو یکی ریزه خور است
از چه هر سو نگرم روی تو آید به نظر،گرنه رخسار تو از شش جهتم جلوه گر است
ور گذشتی به نخستین قدم از وادی لا،حالیت مصطبه کشور اِلاّ مقر است
نیست چیزی که بود در دو جهان از تو نهانذره اندر بر خورشید چسان مستتر است
جوهر ذات تو بیرون بود از چون و چراوآنچه آید به تصور ز تو نقش صور است
در بر بحر کف جود تو دریای وجودغوص کردیم بسی قصه بحر و شمر است
مهر روی تو شود یکدم اگر ملک فروزآفتابش چو یکی ذره نهان از نظر است
چهره بنمای که از بهر نثارت همه شبچرخ را دامنی از اخترکان پرگهر است
من و اندیشه ذات تو کجا، زآن که بریذات پاکت ز چه و چونی و بوک و مگر است
مرمرا گشته ز مدح تو زبان قاصر از آنککه ثنایت هم از اندیشه اوهام بر است
حلقه بندگیت را نکشد هر که به گوش،دایم از دشنه جلاد قضا در خطر است
هر که را در دل و جان نائره عشق نیست،هست پیدا که در این دایره چون گاو و خر است
آن که در چنبر عشقت ننهد گردن طوعخونش در مذهب هفتاد و دو ملت هدر است
داد دل را ز چه اندر برت اظهار کنمای که از حال دل سوختگانت خبر است
گرچه ما غرقه دریای گناهیم ولی،لطف عام تو برون از حد و احصا و مر است
اگرم زنده کنی ور بکشی سلطانیعاشق آن نیست که اندر پی نفع و ضرر است
جز به درگاه توام نی بدری روی نیازخاک اگر بستر و ور خاره مرا زیر سر است
سر نهادیم به پای تو و پا بر سر چرختا نگویند که هر عاشق، بی پا و سر است
تا در این بادیه از هجر تو نام است و نشانتا در این دایره از مهر جمالت اثر است