شمارهٔ ۱۵ - داور کشور جان
ای سهی سرو که هر سوی به نازت گذر استدر گذرگاه توام دیده و دل منتظر است
دام دلهاست به رخسار تو یا حلقه زلفیا که مار سیه اندر بر گنج گهر است
سیم و زر کز پی ایثار توام نیست به کفاینک اشک و رخم آمیخته چون سیم و زر است
دیدهٔ زار ببین، سوز درون را بنگرکه بر اسرار نهان، این دو مرا پرده در است
ازدحام سرکوی تو نه امری است شگفتانگبین هرچه بود بیش، مگس بیشتر است
پرده بگشا ز رخ، ای شاهد دیرین که مرادیده و دل به تماشای رخت منتظر است
مر مرا زآرزوی روز وصالت همه شبجاری از دیده و دل قلزم خون تا سحر است
نیستت داعیهٔ امر نبوت لیکنبه رخ از خنده، تو را آیت شق القمر است
پاس ما هیچ نداری و ندانی که همیخرمن حسن تو را آه دل ما شرر است
نه من شیفته دل، واله رخسار توامکه ز رخسار تو بر من دگری جلوهگر است
آن که هر صبح و مسا حضرت روح القدسشبر در بارگه از روی شرف سجده بر است
داور کشور جان، مهدی قائم که جز اوخلق را از دو جهان یکسره قطع نظر است
ای که در دایره بارگه رفعت توچون یکی نقطه موهوم، فلک مستتر است
وه که گر طایری از کوی تو پرواز کندعرصه کون و مکانش همه در زیر پر است
خود شگفت آیدم از خلق که بی پرده تو رامی ببینند و بگویند که در پرده در است
نیست مستور جمال تو ولی نتواندبیندت آن که نه اندر دو جهان با بصر است
آن که شد با خبر از تو، خبرش از خود نیستوآنکه دارد خبر از خویش ز تو بی خبر است
عجب این است که دورم ز تو هرچند به مناز من شیفته دل فیض تو نزدیکتر است
نزد خورشید رخت بر سر دیوار سپهرهمچو حربا متحیر به شب و روز خور است
بهر پیدایی ذات تو چه جوییم دلیلکه نه جز جلوه رخسار تو در بحر و بر است
تویی آن پادشه ملک که از فرّ و جلالهستی از خوان عطای تو یکی ریزه خور است
از چه هر سو نگرم روی تو آید به نظرگرنه رخسار تو از شش جهتم جلوهگر است
ور گذشتی به نخستین قدم از وادی لاحالیت مصطبه کشور الاّ مقر است
نیست چیزی که بود در دو جهان از تو نهانذره اندر بر خورشید چسان مستتر است
جوهر شخر تو بیرون بود از چون و چراوآنچه آید به تصور ز تو نقش صور است
در بر بحر کف جود تو دریای وجودغوص کردیم بسی قصه بحر و شمر است
مهر روی تو شود یک دم اگر ملک فروزآفتابش چو یکی ذره نهان از نظر است
چهره بنمای که از بهر نثارت همه شبچرخ را دامنی از اخترکان پر گهر است
من و اندیشه شخص تو کجا، زآن که بریذات پاکت ز چه و چونی و بوک و مگر است
مر مرا گشته ز مدح تو زبان قاصر از آنکه ثنایت هم از اندیشه اوهام بر است
حلقه بندگیت را نکشد هرکه به گوشدایم از دشنه جلاد قضا در خطر است
آن که در چنبر عشقت ننهد گردن طوعخونش در مذهب هفتاد و دو ملت هدر است
داد دل را ز چه اندر برت اظهار کنمای که از جان دل سوختگانت خبر است
گرچه ما غرقه دریای گناهیم ولیلطف عام تو برون از حد و احصا و مر است
اگرم زنده کنی ور بکشی سلطانیعاشق آن نیست که اندر پی نفع و ضرر است
جز به درگاه توام نی به دری روی نیازخاک اگر بستر ور خاره مرا زیر سر است
تا در این بادیه از هجر تو نام است و نشانتا در این دایره از مهر جمالت اثر است
سر نهادیم به پای تو و پا بر سر چرختا نگویند که هر عاشق بی پا و سر است