گنج

شمارهٔ ۱۴ - جنت کوی او

۲۸ بیت
زلف دلدار من، ای سلسله ها گشته اسیرتهر شکن دام دلی چند ز برنا و ز پیرت
گر تو همخوابه آهوی تتاری ز چه دایم،طوع طوق آمده همچون دل ما گردن شیرت
نیستی صبح که هم تیره بود روی و روانتنیستی شام که همسایه بود مهر منیرت
مشک نابی و ز بن گشته عیان معدن سیمتظلماتی و ببر گشته روان جدول شیرت
عضو عضو تن عشاق، تو را تابع جنبشدست جبریل مگر با گل دل کرده خمیرت
اژدهائی و به گنج گهرت آمده مسکن،بی سبب نیست که مایل شده دل های فقیرت
شامگاهی و به خورشید منیر است مکانتور کمان دار نئی، از چه ز مژگان شده تیرت
شد قرارت به دل آتش سوزنده عارضکه جهان پر شده از رایحه دود عبیرت
بار بر دوش نگاری تو ز سنگینی دل هاهمچنان دل بری از ما که قلیل است کثیرت
مو به موی تو زبان آمد و خاموش نشینیو این عجب تر که به آفاق رود بانگ صفیرت
دل دیوانه ما چند به زنجیر تو باشدنیست بیمی مگر از تیغ سرافشان امیرت
ای امیری که ستایند تو را احمد مرسلممتنع همچو خداوند بود گرچه نظیرت
آسمان کامده این گونه بر از عالم غبراخود غباری است که پیدا شده از گرد مسیرت
ماسوی ممتنع آن حلقه نگشتند چگونهبانگ کن گر نشنفتندی، از لفظ خبیرت
جز رخت هیچ نبیند نه به خورشید و نه ذرهآنکه در کون و مکان بیند، با چشم بصیرت
جای آن است که عیسی طلبد فیض دم از ویگر ز لب کسب کند نیم نفس طفل صغیرت
از چه بر صفحه امکان نکشیدند قلم رانشنیدند ز لوح ار اثر بانگ صریرت
تابع بنده امر تو اگر نیست پس از چهمحض تقدیر بود رشته تدبیر مشیرت
دو جهانت به کف راد کم آمد ز دو خردلاین صغیر است ندانم که کدام است کبیرت
ای نم دست شهنشاه ندانم به چه مانیتو نمی بیش نباشی و خجل یم غزیرت
جا در اوهام نگیری تو که دریای محیطیممتنع آمده گنجایش در جوی صغیرت
هفت دریا نه بزرگ است بر قطره جودتکه به بازیگه اطفال بود چند غدیرت
گندم مزرع رویت چه نوال است که آمدکافی رزق خلایق همگی نیم شعیرت
مهر گردون ازل تا به ابد روشن از آن شدکه بر او تافته یک ذره ز انوار ضمیرت
نه سما کامده بر کشته رزق همه ضامندانه ای چند بود ریخته از ابر مطیرت
افسر اردم زند از مدح تو جهلی است مجسمکه به قرآن بستوده است خداوند خبیرت
تا سما آمده سیار و سکون یافته غبرااین یک از پای وقار، آن دگر از دست اثیرت
جنبش جان احبّا، همه در جنت کویتجسم دشمن به جحیم، از غضب حی قدیرت