گنج

شمارهٔ ۱۰ - رسوای عشق

۱۲ بیت
بامدادان قاصدی از کوی یار آمد مراقاصدی فرخنده ز آن فرخ دیار آمد مرا
جان همی کردم فدا در راه آن فرخنده پیککز ورودش جانی از نو مستعار آمد مرا
آبرویم رفت گر در عاشقی از کف چه غمزاشک چشم، آبی ز نو بر روی کار آمد مرا
دور گردون شد ز راز سر به مهرم پرده درتا که در دل مهر ماهی پرده دار آمد مرا
کاش وصلش هم شدی در طی هجران پایمردآن که در هر ورطه عشقش، دستیار آمد مرا
مدعی کش لاف مردی بود و کذب عاشقیدر نبرد عشق او در زینهار آمد مرا
خوشه زلفش که دارم دانه های اشک از آنز آن همی بر خرمن هستی شرار آمد مرا
رشته مهرش دهد پیوند کالای روانخود جدا از یکدگر، گر پود و تار آمد مرا
گر شدم رسوای عشق آخر شدم مقبول دوستحبذا رسوائیی کو اعتبار آمد مرا
دانی افسر ناهنرمندان چرا عیبم کنند،کاندر این دوران، هنرمندی شعار آمد مرا
مردمی آموختم تا پا بیفشردم به عشقپخته گشتم تا که در آتش قرار آمد مرا
خوشه زلفش که دامانم از او پر دانه هاستوه که ز او هر دم به خرمن صد شرار آمد مرا