گنج

شمارهٔ ۹ - جام جهان بین

۲۹ بیت
زد ابر دگرباره به گلزار خیم راگسترد ابر فوق چمن ظل کرم را
چون صیرفیان ریخت ز بس درهم و دیناربرد از دل مفلس غم دینار و درم را
از فرّ و بها ساحت گلزار نک امروزبس طعنه که راند همه دم باغ ارم را
در باغ کنون بلبل و گل از در الفتگویند بهم شرح دل افکاری هم را
گل جشن طرب چید دگر باره به بستانگردید قرین باز همی عیش و نعم را
ابنای زمان نیز پی عشرت و شادییکسوی نهادند همه محنت و غم را
صحرای ختن هست تو گویی ره گلشناز بس که ببخشد اثر نافه شمم را
از نغمه زیر و بم مرغان خوش آهنگبنواخته هر سو بنگر ساز و نغم را
شمشاد نگه کن که چه فرخنده و شادان،افکنده بپا، طرّه پر حلقه و خم را
بر شاخ شجر بین که چو میران ممالکز اشکوفه به سر بر زده قرطاس رقم را
بگرفته ز نو لاله به کف جام جهان بیندارد مگر او داعیه حشمت جم را
نوروز شد و بار دگر کاوه اردیبر کینه ضحاک دی افراخت علم را
دی کز ره بیداد بر اطفال ریاحینناشسته لب از شیر روا داشت ستم را
نک خسرو و اردیش به پاداش ستم هابر کینه همی سخت بیفشرد قدم را
از سبزه نورسته و از لاله نوخیزآماده پی غارت دی کرد حشم را
دی نیز ز رعبی که به دل داشت ز اردیدم هیچ نیاراست زدن لا و نعم را
از چاره فرو ماند و چو بدخواه اتابکپیمود به ناچار ره کوی عدم را
هان دادگرا، ای که بتأیید تو گردونبنهاد، ابر تارک من تاج همم را
پیوند تو با شاه عرب هست و لیکن،در ملک وزیر آمده ای شاه عجم را
دانی که در این ملک چسان می گذرانمروز و شب و شام و سحر و لحظه و دم را
عمری است که خواهم غم دل عرضه کنم، لیکنتوانم از این عهده برآورد قلم را
لختی نظر انداز تو در ساحت گیتیبنگر چه تقاضاست مر این دهر دژم را
شیران همه از گرسنگی مرده و روبهدر شهر بیاکنده ز مردار شکم را
روباه که بودی همه دم طعمه شیراننک طعمه شمارد همه شیران غژم را
گرگان که بدندی همه بر خیل غنم چیرهان چیره به گرگان بنگر خیل غنم را
کالای هنر بس که کساد است در این ملککس در به بهایش ندهد نیم درم را
زین پستی و بالاییم آری نبود باککم عون تو تریاق بود زهر الم را
تا شام ظلم از عقب صبح منوّرتا صبح منوّر به عقب شام ظُلم را
یاران تو دایم همه انباز سلامتخصمان تو پیوسته قرین رنج و سقم را