گنج

شمارهٔ ۸ - وله ایضا یمدحه و یصف الرّیاحین

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۹۶ بیت
زهی با چهره ات گلبار گلزاررخت گلگونۀ رخسار گلزار
شکسته تاب زلفت پای سنبلنهاده دست حسنت خار گلزار
مگر در گلستان بگذشته یی دوشکه می خندد در و دیوار گلزار
چو عهدت سست بدزین پیش و اکنونچو خشمت تیز شد بازار گلزار
صبا کو با تن بیمار هر دمبجان کوشید در تیمار گلزار
چو بوی زلف و رنگ عارضت دیدبیک ره سست شد در کار گلزار
خراب آباد بد، گر لطف خواجهنگشتی چون صبا معمار گلزار
نگار سرو قد دیدی بآییننگه کن قدّ آن سرو نگارین
قبای لطف بر بالای سروستولی بی تو که را پروای سروست؟
اگر در چشم آیی جای آن هستکه اندر جویباران جای سروست
ببالای تو ماند راستی رادلم را زین سبب سودای سروست
چو سرو آزاد کرد قامت تستچرا گویم قدت همتای سروست؟
مگر شادی قدّت خورد نرگسکه مست افتاده اندر پای سروست
همه پشت زمین روی شکوفه ستهمه زیر فلک بالای سروست
چو رای خواجه میلش زی بلند یستاز ان طبعم چنین جویای سروست
چنار از جان هوا خواه بهارستز بس کش دست نعمت بر چناراست
ز زلفت بس که می ریزد بنفشهز گلبرگت همی خیزد بنفشه
جهان شد چون دهانت تنگ برویکه در لعل تو آویزد بنفشه
غذای نرگس بیمارت اینستکه با شکّر بر آمیزد بنفشه
چه جادوییست چشم ناتوانت؟که از آتش برانگیزد بنفشه
ز رویت سر چرا برتافت زلفت؟مگر کز لاله پرهیزد بنفشه
فرو می پیچد از دست خطت پایکه از گلزار بگریزد بنفشه
سر زلف چو نوک کلک خواجه ستکه بر کافور می ریزد بنفشه
بآتش غنچه زان پیکان در آکندکه نیلوفر سپر بر آب افکند
دهد مردم لب خندان غنچهنشانی از دل ویران غنچه
درآمد تازه روی و قرطه بگشادزهی! صد آفرین بر جان غنچه
هم اکنون باد نوروزی بیک دمهمه پیدا کنم پنهان غنچه
مگر لاله دهان زان بازکردستکه گیرد در دهان پستان غنچه
بدین ده دانۀ گاورس کافکندصبا اندرین انبان غنچه
بخون دل فراهم کرد صد برگکه بلبل می رسد مهمان غنچه
چو سوفار از نسیم لطف خواجهلبالب خنده شد پیکان غنچه
صبا چون من ز عشق روی دلدارگهی دیوانه باشد گاه بیمار
زهی نقش رخت بر گلشن گلگرفته سنبلت پیرامن گل
ز رعنایی ترا عاری نباشدکه تر نیکوتر آید دامن گل
بناز و لابۀ ما هر دو ماندخروش بلبل و خندیدن گل
مگر با خار سرتیزاندر آویخت؟کزینسان پاره شد پیراهن گل
خط سبزت توان برخواندن از دوربشبگیر از چراغ روشن گل
زرشک روی تو وز آه سردمبیفسردست خون اندر تن گل
ز شرم تست یا از خشم خواجهکه آتش بردمید از خرمن گل
همه یا رنگ رز یا بو فروشندکه زیر سر و تنها باده نوشند
خوشا بوقت سحر آواز بلبلخوشا بر شاخ گل پرواز بلبل
چمن بس با نوا جاییست کآنجاهمه برگ گلست و ساز بلبل
نمیشاید تحمّل کردن انصافبدلتنگیّ غنچه ناز بلبل
نوای چنگ و بانگ عاشقانستبهر شام و سحر دمساز بلبل
صبا برسوسن و گل جامه بدریداز آن شد آشکارا راز بلبل
خوشست این گنبد گل خاصه وقتیکه پیچد اندرو آواز بلبل
رسیل بلبلم در مدح خواجهتو طوطی دیده یی انباز بلبل؟
جهان در بزم نوروزی نشسته ستبیاد خواجه جام لاله در دست
گرافتد عکس رایش در شکوفهبتابد همچنان اختر شکوفه
و گر درسایۀ دستش کند جایچو گل زرّین شود یکسر شکوفه
همی زاید چو رای روشن اوبطفلی پیر از مادر شکوفه
درخت خشک از وجودش خورد آبکند درحال سیم و زر شکوفه
ز جود دست او روزی چونرگسز زر بر سر نهاد افسر شکوفه
صبا از خاک پایش شمّه یی داشتدروم زان ریختش بر سر شکوفه
درم بخشید و سر سبزی بدل یافتچو دست صدر دین پرور شکوفه
همایون رکن دین ، مسعود ساعدکه دین را زو ممهّد شد قواعد
زعدلش گر کند دستور نرگسنیاید در چمن مخمور نرگس
نهد گردن بخاک پایش ارچهبتاج زر بود مغرور نرگس
بجای مردم چشمش کند کاراگر بیند رخش از دور نرگس
خراب ار بود وقتی اندرین دورشدست از سیم و زر معمور نرگس
خیال رایش ار در خواب بیندشود با دیدۀ پر نور نرگش
عجب نبود گر از بهر دواتشسیه گردد چو چشم حور نرگس
نیارد کرد در ایّام عدلشنظر در غنچۀ مستور نرگس
زهی تاریخ دولت روزگارتمبارک باد فصل نوبهارت
ببستان تا دهان بگشود سوسنبمدحت صد زبان فرسود سوسن
زبهر دور باش بندگانتسنان آبگون بنمود سوسن
چو کاغذ صفحۀ رخسار خود رابرای خطّ تو بزدود سوسن
چمن هرّای زرّش ساخت از گلکه همچون گوش خنگت بود سوسن
برآمد خنجر چون آب در دستچو نام دشمنت بشنود سوسن
کشید از خاک پاییت سرمه نرگسکف راد ترا بستود سوسن
دو چشمش گشت زراندود نرگسزبانش گشت سیم آلود سوسن
هزارآوای بستان شریعتپناه خلق ، سلطان شریعت
زبأست خون شود در سنگ لالهزشرم خلقت آرد رنگ لاله
زبون شد آتش از سهم تو زینستکه گیرد هردمش در چنگ لاله
بیمن عدل تو عالم چنان شدکه ساغر میزند برسنگ لاله
نسیم لطف تو هرجا که بگذشتدمد فرسنگ در فرسنگ لاله
اگرچه ز آتش سودا چو خصمتدلی دارد چو دود آهنگ لاله
بسعی خاطر روشنگر توکنون بزداید از دل زنگ لاله
بمشک ومی بشست اوّل دهان پسسوی مدحت تو کرد آهنگ لاله
صبا از شرم لطفت ناتوان شدجهان پیر از فرّت جوان شد
چو گشت از روی تو دلشاد نوروزدر گنج طرب بگشاد نوروز
یکایک هرچه نقد خوشدلی بودبطبع بندگانت داد نوروز
مثال بندگیّ خود ادا کردبدست سوسن آزاد نوروز
برو بد خاک درگاه تو هر روزبجعد سنبل و شمشاد نوروز
جهان زانصاف مینازد که آموختز تو آیین عدل و داد نوروز
همی تا خرمن گل را بصحرادهد هر صبحدم بر باد نوروز
حسودت را زدم هر دم خزانستترا هر روز از نو باد نوروز
قوام الدّین چو بختت همنشین بادچنین خودهست و تا بادا چنین باد
سر افرازی که جاویدش بقا بادکفش سر چشمۀ فیض سخا باد
بدان تا نگسلد از گردش چرخزجانش رشتۀ جانت دو تا باد
چو پشت او قوی از بازوی تستچو فرمان تو کام او روا باد
تو سعد اکبری او ماه انورقرآن هر دو با هم سالها باد
بداندیش شما از هر مرادیچو خوبی از وفا دایم جدا باد
شما بایکدیگر چون نور و خورشیدجهان در سایۀ عدل شما باد
نفسهای دهان صبح صادقهمه آمین این ورد دعا باد
طناب عمرتان اندر سلامتبهم پیوسته بادا تا قیامت