گنج

شمارهٔ ۷ - و قال ایضاً یمدحه

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)۵۸ بیت
تا زلف مشکبار به رخ برفکنده‌ایسوزی ز رشک در دل مجمر فکنده‌ای
در گردنم فکن، که کمندیست عنبرینآن گیسوی دراز که در برفکنده‌ای
چون غنچه تا قبای نکویی ببسته‌ایصد باره لاله را کله از سر فکنده‌ای
چندین هزار دل که ز عشّاق برده‌ایدر زلف بسته‌ای و گره برفکنده‌ای
گر دل دهد ترا دل من باز ده یکیوانگار کز هزار یکی درفکنده‌ای
در آرزوی آنکه لبی بر لبت نهندخون در دل پیاله و ساغر فکنده‌ای
ما همچو غنچه‌ایم که دل در تو بسته‌ایمتو نرگسی نظر همه بر زر فکنده‌ای
بر ما درازدستی زلف تو از قضاستاین تنگ باری لب لعل تو از کجاست؟
کارم چو زلف یار پریشان و در همستپشتم به سان ابروی دلدارم بر خمست
غم شربتی ز خون دلم نوش کرد و گفت:این شادی کسی که در این دور خرّمست
تنها دل منست گرفتار غم چنینیا خود درین زمانه دل شادمان کمست؟
زینسان که می‌دهد دل من داد هر غمیانصاف، ملک دعالم عشقش مسلّم است
دانی خیال روی تو در چشم من چه گفت؟یا رب! کجاست این که شب و روز شبنمست
خواهی چو روز روشن احوال در دمن؟از تیره شب بپرس ، که او نیز محرمست
ای کاشکی میان منستی و دلبرمپیوندی چنین که میان من و غمست
با آنکه دل به حلقهٔ زلف تو اندرستپیوسته از وصال تو چون حلقه بر درست
طفلی و مرد عشق تو گردون پیر نیستجانی و هیچکس را از جان گزیر نیست
خونم به یک کرشمهٔ ابرو بریختیآنی که با کمان تو حاجت به تیر نیست
حسنت خطی نوشت علی الوجه کز خوشیاقرار می‌دهند که بِهْ زو دبیر نیست
این باد فتنه‌جوی چه خواهد ز زلف تو؟اندر جهان نه تودۀ مشک و عبیر نیست
تا می‌رود سخن ز قد تو حدیث سروهرچند راستست ولی دل‌پذیر نیست
در خشکسالی عشق تو از فتح باب اشکچون آستین و دامن من آبگیر نیست
مژگانت جای در دل هرکس چگونه یافتگر عکس نوک خامۀ صدر کبیر نیست؟
مسعود صاعد آنکه فلک زیر دست اوستتیر فلک کمینه یک انداز شست اوست
لفظ تو رشک نظم ثریّا همی‌شودقدر تو تاج گنبد خضرا همی‌شود
با رای تو چه سود کند صبح را جز آنکجان می‌کند به هرزه و رسوا همی‌شود
شوریّ آب دریا دانی که از چه خاست؟از اشک دشمنت که به دریا همی‌شود
کلک سخن سرای تو بس طرفه صورتیستمرغی که جان ندارد و گویا همی‌شود
تا دست دُرفشان تو دیدش خرد، چه گفت؟همتا نگر که چون بر همتا همی‌شود
سودای دختران ضمیر تو می‌پزدراز دلش ز اشک هویدا همی‌شود
هنگام سرزنش به زبان صریر گفت:بس سر که خیره در سر سودا همی‌شود
این تیره خاکدان به مکان تو گلشنستچشم ستارگان بوجود تو روشنست
قهرت به کار خصم چو دندان فرو بردتا پشت گاو و ماهیش آسان فرو برد
باد فنا برآر چو آتش ز جانشانحلمت چو خاک تا کی از ایشان فرو برد؟
فصّاد دهر دست حسود تو زان ببستکش نشتر اجل به رگ جان فرو برد
زور آزمای عزم تو از قوّت گشادپیکان غنچه در دل سندان فرو برد
با نور رای تو ید بیضای موسویحالی ز شرم سر به گریبان فرو برد
گر معجزست آنکه عصای پیمبرییک دشت چوب و رشته چو ثعبان فرو برد
از نیزه و کمند که چون مارو اژدهاستکلک تو هر زمان دو سه چندان فرو برد
زانگه که هست دست شریعت نشیمنتتو دست او گرفته و او نیز دامنت
ای اهل فضل را به قدوم تو انتعاشبر آستان تو من و اقبال خواجه تاش
تیغ بلارک ار چه ز گوهر توانگرستهمواره هم ز پهلوی کلکت کند تراش
از دست بندگان تو هر لحظه می‌چکددر حلق دشمنان تو آبی جگرخراش
تا در قفای حکم تو چون سایه نیستاددر دست آفتاب ندادند دور باش
گر کلک را زبان ببری جان آنش هستزیرا که می‌کند همه اسرار غیب فاش
هر ناتوانیی که ترا بود در سفراکنون همه سلامت و خیرست در قفاش
شد دور از آفتاب هلال ضعیف گشتزیبا و تندرست و قوی حال و نورپاش
خورشید را ز هیبت تو دل ز جا برفتوانک دلیل، زردی رخسار و ارتعاش
مقهور گشت دشمن و منصور گشت دوستوین مطلعست کار ترا خود هنوز باش
شهباز دولت تو که پرواز می‌کندخود صبر کن که چشم کنون باز می‌کند
ای دیده گوشمال ز جود تو مال‌هاپاینده باد دولت تو دیر سال‌ها
ننگاشته به خامهٔ اندیشه تا ابدنقّاش ذهن مثل تو اندر خیال‌ها
بر چرخ مشتری که سعادت ازو برندگیرد همی ز طالع مسعود فال‌ها
آنی که عاجزست ز نقض عزایمتگردون که مولعست به تبدیل حال‌ها
تا ز آسمان شرع بتابد چو تو هلالخم‌ها در آورند به پشت هلال‌ها
تا اقتضای مثل تو صاحب قرآن کنداجرام را بسی که بود اتّصال‌ها
تا سایه دار گردد ازین گونه دوحه‌ایاز بیخ برکشتد فراوان نهال‌ها
در صدر کامرانی دست تو پیش بادیارب ز هر چه هست ترا عمر بیش باد