گنج

شمارهٔ ۶ - و قال ایضاً یمدح الصّدر رکن الدّین صاعد

ای برده آتش رخ تو آب کارگلبر باده داده عارض تو روزگار گل
با چهرۀ تو زحمت باغ است گل ، از آنبرچین نهاد زخار همه رهگذر گل
خونین شدست سربسر اندام نازکشاز بس که می نهد رخ خوب تو خار گل
یکدم بوصل تو دهن از خنده پر خنده پر نکردتا خون دل نکردی اندر کنار گل
گر گل بشد ، چه شد؟ همه سرسبزی تو بادما را بس است عارض تو یادگار گل
گر گرفته ام که گل ز رخ تست شرمسارمنّت خدایرا که نیم شرمسار گل
عکس رخت رفو کند او را بیک زمانگرچه بریختست زهم پود و تار گل
گل چون رخ تو باشد لیکن بشرط آنکز غالیه خطی بدمد برعذار گل
جایی که تیر غمزه ات از جان سپر کندپیکان غنچه پر از نهیبش بیفکند
تا خط فستقّی ترا دید پر شکرپسته زبان بطعنه نهادست در شکر
پیرامون دهان تو چون خط فرو گرفتگفتم: گرفت طوطی در زیر پر شکر
تا بنده باشد از بن دندان لب ترااز خاک بر نرسته ببندد کمر شکر
با ما تو در خصومت و بی آگهیّ تومی ریزد از دهان تو بر ماگهر شکر
باد دهان اگر بمثل در جهان دمیگردد نباتهای زمین سر بسر شکر
در چشم من دهان ترا ذوق دیگرستاری خوشی فزود ز بادام تر شکر
از چهرۀ وجه بوسه بهای تو کرده امدانم همه کسی بفروشد به زر شکر
تا شد شکسته پسته ات از شکّر سخنآمد بسی شکست از آن پسته شکر
سر بر خطت شکرچه چه عجب گروهمی نهدخط طرفه ترکه بر شکرست سر همی نهد
ای از رخ و دهان تو رسوا گل و شکرروی و لیست روی لبت یا گل یا شکر
روی و لب تو مایۀ سودای ما چراست؟گر زآنکه هست داروی سودا گل و شکر
با آب و آتش آنچه گل و شکّرت کنندهیچ آب و آتش آن نکند با گل و شکر
درّاعه حشیشی و پیراهن قصببدریده پیش روی پیش روی تو عمداً گل
با رنگ روی و طعم لبت اوفتاده انداندر زبان بلبل و ببغا گل و شکر
تنگست همچو غنچه و ظرف شکر دلمزیرا که فرق نیست ز تو تاگل و شکر
اشکم همه گلاب و جلا بست زآنکه کرددر چشم من خیال تو پیدا گل و شکر
از عدل خواجه دان تو که در دیده و دلمبه آب و آتشند بیک جا گل و شکر
سلطان شرع صاعد کز همّت بلندآورد رای او سر خورشید را ببند
برداشت دست جود تو اسم سؤال زربنهاد جود دست تو رسم زوال زر
از دست بخشش تو زراندر جوال شدرفت آنکه رفت هرکسی اندر جوال زر
کان و ترازو اند در ایّام وجود توبر دل نهاده سنگ زشوق وصل زر
آواره شد زبیم سخایت زر آنچنانکرُسته‌ست در دو دیدهٔ نرگس خیال زر
در چشم غنچه زر ز پی آن گداختندکو با وجود عدل تو میزد مثال زر
در دین بخشش تو بتویّ کلک توبر خلق خون لعل مباحست و مال زر
تیغ زبان کشید نیارد زبأس تورویین تن ترازو در روی زال زر
از بس که می زنندش خوارست و شهر گردبخشود نیست با کف راد تو حال زر
سنگست در قفایش هرجا که میرودزان در به در بسان شگ زرد میدود
گر نه زدست را تو آمد بجان گهرچندین چراست در سخن تو نهان گهر؟
تا بوکه بر تو بندد خود را ریسمانبرآویخته ست سال و مه از ریسمان گهر
هرکس که گشت حلقه بگوش تو چون نگینبر تخت زر نشید از آن پس چنان گهر
تیغ برهنه را که نبد آب بر جگرهست از سخاوت تو کنون برمیان گهر
ابر اربیاد دست تو بر بوستان چکدیابند غنچه را چو صدف در دهان گهر
شمشیر آهنین رو نشکفت بعدازینگر ناورد زشرم لبت بر زبان گهر
دینار آفتاب نخست از جهان بنقدبستاند ابرزفت و دهد بعد از آن گهر
او چون تو کی بود که ز دست زبان توبگرفت تا بچشم حسودت جهان گهر؟
ای ز آستان قدر تو در یوزۀ فلکزیر نگین حکم تو پیروزۀ فلک
از بس که ریخت آن کف میمون زر و گهردرهم شدند از کف اکنون زر و گهر
روز و شب از ستاره و خورشید میکشیداز بخششت زمانه بگردون زر و گهر
در آتش و در آب خلاص و امان خویشجویند از آن دو دست همایون زر و گهر
گویی شدست کورۀ زر گر عدوت از آنکهست اندرونش آتش و بیرون زر و گوهر
رخساره پخچ گشته و سوراخ در شکماز طعن و ضرب ، خصم تو همچون زر و گهر
برگ درخت و قطرۀ باران شگفت نیستکز دولتت شوند همیدون زر و گهر
بر باد داد خشک و بحر و کان گفتکز بحر و کان همی دهد افزون زر و گهر
ای بس که زرد و سرخ برآیند ازین سپساز شرم این قصیدۀ موزون زر و گهر
درحلقۀ عبید تو گوهر چو جای یافتشاید که سر زصحبت دریا و کان بتافت
تا ممکن است ، صدر جهان سرفراز بادخورشید را بسایۀ جاهش نیاز باد
ایّام را مهابت تو فتنه سوز شدآفاق را عنایت تو کار ساز باد
قهرت گشاده پنجه بسان چنار و خصمچون کاخ بهر سیلی گردن فراز باد
ای لفظ شکّرین تو چون پنبه مغزدارچون پسته ات دهان بشکر خنده باز باد
هندوی یک سوارۀ کلکت چو برنشستبرخیل خانۀ قدرش ترک تاز باد
خصمت چو لاله ز آتش دل سوخته جگروز آب چشم خود چو شکر در گداز باد
عمر دراز به ز همه چیز در جهاندانی چو بی تکلّف عمرت دراز باد
این موسم مبارک و مانند این هزاردر خرّمی بسر بر و در خوشدلی گذار