گنج

شمارهٔ ۵ - و قال ایضا یمدحه

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)۷۲ بیت
رفت آنکه روز ما ز ستم تیره رنگ بودواندوه را بنزد دل ما درنگ بود
وان شد که گفتی از در و دیوار روزگارخورشید تیغ آخته با ما بجنگ بود
وان عهد شد که چون گل رعنا بخون دلرخسار زرد ما ز درون لعل رنگ بود
آخر بسان نای بشادی دمی بزدآندل که در کشاکش و ناش چو چنگ بود
واخر چو گل دهان بشکر خنده بازکردآنرا که همچو غنچه دل از غصّه تنگ بود
چون سروپای کوب شد از لهو آن کسیکز عیش چون چنارش بادی بچنگ بود
برخاستش چو لاله دل از خرّمی ز جایآن کش چو لاله دست ز غم زیر سنگ بود
خورشید فضل باز ز برج شرف بتافتجمشید شرع خاتم اقبال باز یافت
عالم دگر صفت شد و احوال دیگرستسلطان دین و شاه شریعت مظفّرست
ماییم این رسیده ز گردون بکام دل؟حقّا گرم ز خویشتن این حال باورست
دوران عدل خواجه و خورشید تیغ زناین شوخ چشم بین که چگونه دلاورست
نی نی که اهتمام فتراک خواجه شدزان چون سلاحیانش آهخته خنجرست
منّت خدایرا که شهنشاه شرع رااسباب کامرانی و دولت میسّرست
از روی دشمنان و لب دوستان اوخاک جناب او همه پر لعل و پر زرست
بر تخت زر نشسته نگین وار و از جهانخصم خمیده پشتش چون حلقه بر درست
صد لشکر از عدو و ازو صرف همّتییک شهر پر گناه و ازو عطف رحمتی
اقبال باز روی درین بارگاه کردبرخود به بندگیش جهانرا گواه کرد
دور زمانه را بدو منزل ز پس گذاشتعزم سبک عنانش چون عزم راه کرد
آن کو برفته بود ز دست سپاه پارامسال جای خویش ز دست سیاه کرد
فتنه چو کوچ سوی عدم کرد از وجوداوّل ز چار بالش او خوابگاه کرد
منصوبه یی شگفت عدو باز چیده بودلیک از مرمّدی همه لعب تباه کرد
دست سیاه، چیره بد و رخ بدو نهادواوشد زخانه بیرون یعنی که شاه کرد
حالی چو دولتش ید بیضا نمود بازشهمات گشته بود چو ناگه نگاه کرد
بد دوزخی و گشت بهشتی ز ناگهاناز یمن مقدم فرح انگیزش اصفحان
ای همّت تو بر سر گردون نهاده پایوی صورت تو در دل معنی گرفته جای
ای باد انتقام تو چون شام نورکشوی رای روشن تو چو صبح آفتاب رای
شاگردی عبارت و خطّ تو کرده اندهم صبح آینه گر و هم شام مشکساری
بسته میان بنده و پای حسود تستتا در زمانه کلک تو آمده گره گشای
کی ره سوی دریچۀ صبح آورد به شب؟خورشید اگر نه رآی تو باشدش رهنمای
هم رشحه یی زلطف تو باشد چو بنگریاین چشمۀ حیات که گشتست جانفرای
شکرانه را تو نیز کنون با جهانیانآن رکن که با تو کرد زلطف و کرم خدای
فضل خدای بر تو چه باشد فزون ازین؟کت رفتن آنچنان بود وآمدن چنین
رایت بهر مهم که اشارت بدان کندرور سپهر از بن دندان چنان کند
گردد چراغ خور بدم صبح کشته زودگر برخلاف تو نظری در جهان کند
از دشمنیّ و دوستیت گیرد اعتبارادبار و بخت چو کسی امتحان کند
زودش سزای خویش نهند اندر آستینهر ناسزا که قصد بدین آستان کند
از باری سر کنند سبکبار گردنشهر سر سبک که بر تو همی سرگران کند
دیدیم چند بار و نیامد همی نکوفرجام آنکه قصد بدین خاندان کند
چون آسمانیست همه کار تو ، عدوچکند؟ مگر که رخنه یی در آسمان کند
کردارهای خصم تو اندر قفای اوستتا در کنار او نهد آنچ آن سزای اوست
یوسف ز حبس آمد و یعقوب از سفرگشتند شادمانه بدیدار یکدگر
آفاق شرع رونق و زیبی دگر گرفتتا برزد آفتاب لقایش ز کوه سر
اندر ترقّی است چو نام پدر از آنشد کوه سرفراز بطفلیش پی سپر
بر تیغ کوه جای اگر کرد طرفه نیستآری عجب نباشد گوهر بتیغ بر
تا بنده وار جای وی از سفت خود کندبر بسته بود کوه خود از ابتدا کمر
بحرست مولد وی و کانست منشأشهرگز که دید گوهر از این نامدارتر
هر گوهری که زاید ازین پس ز صلب کوهرخساره لعل دارد از شرم این گهر
در مهد همچو عیسی معجره نمای شددر طور همچو موسی رتبت فزای شد
خود باش تا چگونه شود کار و بار اومعراج بود باری مبدای کار او
رکنیّ خالص آمد پاکیزه از عیوببر سنگ کوه چون که فلک زد عیار او
گردنکش است و ثابت و سر سبز کوه از آنکروزی دو بود خواجۀ ما در کنار او
پر کرده بود دامن کوه از زر و گوهرصرّاف آفتاب زبهر نثار او
زان با تجلّی رخ او کوه پای داشتکآموختست رسم ثبات از وقار او
میخواست تا که حصر معالی کند عدوشو انرا ندید هیچ ره الّا حصار او
گر پای او بسنگ درآمد کنون فلکدرپایش اوفتاد پی اعتذار او
گرچه ز فرقتش بچکیدست خون زسنگمقصود عالمی بد کآمد برون ز سنگ
ما خدمت تورا که بجانش خریده امبهر سعادت دو جهانی گزیده ایم
بر تو برای خدمت منّت نمی نهیمما خود برای خدمت تو آفریده ایم
انصاف درگه تو بهانه ست ورنه مااز خدمتت بذورۀ کیوان رسیده ایم
با لطف خود بگوی که ما را بحل کنددر دیده گر زخیل تو گردی کشیده ایم
ما را مران چو فتنه که آخر چو عافیتما نیز در رکاب تو لختی دویده ایم
بیرون ز آه سینه و از آتش جگربسیار سرد و گرم زمانه چشیده ایم
شاید که جان و دل بفدا در میان نهیمکآخر ترا بکام دل خود بدیده ایم
صاحبقرآنی تو فلک را مبرهن استسلطان نشانی تو در آفاق روشن است
تا دولت است، دولت تو مستدام بادچنانکه کام تست ، جهانت بکام باد
ور آفتاب جز بهوای تو دلم زنداین ترک نیم روز چو زنگیّ شام باد
خصم نهانت از همه انقای مغربستپایش چو مرغ زیرک در قید دام باد
تا هست خیط ابیض و آسود نظام دهراسباب سروریّ ترا انتظام باد
هر یمن و هر سعادت کز حضرت تو زادجمله نثار مقدم خواجه نظام باد
چون منزل درشت بآسان بدل شدستبرخاطر تو یاد ز : انّ الکرام ، باد
هرچند معانست رهی را زحضرتتبر درگه تو سال و مه این ازدحام باد
بی آفتاب دولت تو اصفهان مبادروزی که سایۀ تو نباشد جهان مباد