شمارهٔ ۹ - وله یمدح المولی عضد الملّة والدّین عماد الاسلام والمسلمین حسن بن عبد الصمد الخجندی
چون مشک زلف بر گل رخسار بشکندپشت بهارو رونق گلزار بشکند
بر آتش ستم جگرم زان کباب کردتا آرزوی نرگس بیمار بشکند
گفتم دلم شکسته شد از غم بطنز گفتآلت شگفت نیست که در کار بشکند
دانی چراست تنگی دلها بعهد او؟کاندک نگاه دارد و بسیار بشکند
سنگین دلی بتا و دل بنده نازکستاز سنگ آبگینه بناچار بشکند
زلف هزار قلب شکستت و این عجبکز جنبش نسیمی صد بار بشکند
ماریست زلف تو که همه بر جگر زنددستش درست کو سر آن مار بشکند
هر سال رنگ عارض و بوی کلاله اتبیچاره غنچه را دل و بازار بشکند
گرد دهان تنگ تو آن زلف عنبرینچون صد هزار حلقۀ مشکست و یک نگین
ای زلف تو شکسته و عهد تو نادرستعزم تو بر شکستن پیمان ما درست
باد صبا ز زلف تو بویی بباغ بردیک غنچه را نماند بتن بر قبا درست
دیوانه کرد نرگس مست تو عقل رابیمار را نگر که چهار کرد با درست
بر شاهدّی روی تو خطّت گواه بسبا آنکه هست دعوی تو بی گوا درست
بیماری و تکسّر آن زلف و غمزه چیست؟زین سان که هست حسن رخت را هوا درست
خسته دلم ز بس که در آغشته شد بخونپیدا نمیشود که شکستست یا درست
چرخ سیاه کار کند هر سپیده دمبر زلف پر شکنج تو درس جفا درست
اندیشۀ وصال تو از ما نبود راستناید خود از شکسته دل اندیشه ها درست
تیری که غمزۀ تو ز ترکش بر آوردپیکانش ز آب شعلۀ آتش بر آورد
گل چون ز عکس چهرۀ تو یاد می کندعالم ز بوی ورنگ خود آباد می کند
گفتند غنچه را بدهان تو نسبت استعمریست تا بدین دل خود شاد می کند
سنگین دل تو هست ز پولاد و نرگستپیکان تیر غمزه ز پولاد می کند
بشخوده اند چهره و ببریده طرّه هااز جورها که بر گل و شمشاد می کند
نامد خلاف راستی از عهد قامتتپس سرو را ز بهر چه آزاد می کند
کردند جلوه پیش رخت نیکوان باغبلبل ازین شناعت و فریاد می کند
سوسن زبان عذر برون آورید و گفتما را چه جرم؟ این سبکی باد می کند
دوران عدل خواجۀ بیدار دولتستخفتست غمزۀ تو که بیداد می کند
بازوی دین و بازوی ملّت ازوقویستترکیب ذات او ز کمالات معنویست
جودش چو در مصالح گیتی نظر فکندپیکار بینوایان بر سیم و زر فکند
سر تیزیی بکرد در ایّام او قلماو را چو تیغ مغز شکافی بسر فکند
زان در درش چو حلقه فتادست سروریکاسباب آن چو سلسله در یکدگر فکند
آنک جبین گل ز لقایش عرق چکانوینک درست زر ز سخایش سپر فکند
بر کار نیشکر گره از بهر آن فتادکو پیش نکته هاش گره بر شکر فکند
در چشم و گوش عاشق و معشوق جای یافتخود را گهر بمعرض لفظش چو در فکند
در خدمت و قار تو استادگی نمودزانگه که کوهسار گره بر کمر فکند
آبش نمی دهند در ایّام عدل توزان تیغ تشنه وار زبان را بدر فکند
ای رسم تو مرّوت و کار تو اجتهادوی ملک را عضاده و اسلام را عماد
کلک تو سر به بلعجبیها بر آوردهر چه آورد از آن دگر خوشتر آورد
پی بر بساط روم نهد نقش چین کندسر در شب سیاه نهد اختر آورد
باشد میان ببسته بقصد سپاه بخلزان هر دم از سیاهی خط لشکر آورد
هر معنی رمیده که کس نقش آن ندیدتا بنگری سرش بخم چنبر آورد
زاینده ایست بر سرپا با خروش و بانگوانگه چه طرفه آنکه همه دختر آورد
جایی که او حدیث ز لوح ازل کندای بس که رو سیاهی بر دفتر آورد
وین هم ز جادوییست وگر نه کسی ندیدریش آوری که خطّ چنانش خوش در آورد
گر آمدست بر سر انگشت فرّختدریا عجب مدار که نی بر سر آورد
شخص هنر چو تربیت خویشتن کندنقش نگین جان عضدالدّین حسن کند
اوّل ترا خرد زر و گیتی بسند کردپس نام تو خلاصۀ آل خجند کرد
از هیبت تو زهرۀ شمشیر آب شداز بیم آنکه آتش فتنه بلند کرد
زودش بسان استره سر در شکم نهددر عهد تو هر آنکه بمویی گزند کرد
تا زد صریر خامۀ تو خنده بر سنانبس طنزها که پرچم از آن ریش خند کرد
غمخوارگیّ اهل هنر میکند کفتو انصاف در شمار نیاید که چند کرد
نه بخشش تو حلق گهر در قنب کشدنه همّت تو اطلس را تخته بند کرد
از بهر اقتناص مرادات تو جهاناز پیسه ریسمان زمانه کمند کرد
هر شام چرخ بر لب بام جلال توبر آتش شفق ز ستاره سپند کرد
اهل هنر بتربیتت زنده گشته انداحرار روزگار ترا بنده گشته اند
صیّت چو نور بهمه جا رسیده باددر سایۀ تو جان جهان آرمیده باد
طفل امل که شیر مروّت غذای اوستبر دامن صنایع تو پروریده باد
خاک سم سمند ترا تکیه گاه ناززین هر دو گرد بالش مشکین دیده باد
هر زر که آن بچشم ترازو در آمدستآن زر ز چشم او کرمت بر کشیده باد
آبی که روضه های امل تازه زو شوداز چشمه سارفیض بنانت دویده باد
بادی که غنچۀ دل ازو منفتح شوداز دامن شمایل خلقت دمیده باد
گر لاله را نه لطف تو گلگونه بر کنداز ارتشاف صاعقه خونش کفیده باد
تا بر دهان صبح گذر می کند نفسعزم تو پیش باد و بقای تو باز پس