گنج

شمارهٔ ۲ - و قال ایضا یمدحه

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)۴۸ بیت
تا همی بر گل نگارم خطّ مشکین آوردمرکب صبر مرا هر لحظه در زین آورد
چرخ از کفّ الخضیب انگشت حیرت هر زمانپیش آن رخسارزی دندان پروین آورد
شاه را عرصۀ عشق رخ او عقل راگرچه بیدق رو بود در سیر فرزین آورد
دیده یی در تنگ شکّر زهر کرده تعبیهتلخی پاسخ نگر کان لعل شیرین آورد
هندوی زلفش بزد هر کاروان عطر راکش نسیم صبحدم از تبّت و چین آورد
گر کند زان خطّ مشکین بارز مجموع حسنصفحۀ ارتنگ را در حشو ترقین آورد
دل چو جوید مخلصی از بند زلف کافرشرخ بمدّاحی صدر ملّت و دین آورد
آنکه با عزمش بماند مرکب خورشید کندو آنکه با حلمش نباشد تو سن افلاک تند
آخر ای جان جهان تدبیر وصلت چون کنم؟چند در چنگ فراقت دیده و دل خون کنم؟
افعی زلفت که بر زمرد همی گردد چراخیره بروی هر زمان چون جزع تو افسون کنم؟
یک شب ار بینم دو دست خویش طوق گردنتخاک پای خود ردای گردن گردون کنم
ور شوم ساقی جام لعل نوشینت شبیهجر را در جام وصل از زلف تو افیون کنم
در خم آن زلف چوگان شکل تو گوی دلمتنگ میدانست پس با صبر جولان چون کنم
ز آتش عشقت اثیری در دلم افروخته‌ستاز برای کشتن او دیده چون جیحون کنم
در صمیم دل چو مدح صدر عالم مدرجستمحنت عشقت بعون او ز دل بیرون کنم
پادشاه تخت دانش، رکن دین، صدر جهانآفتاب سایه گستر خواجۀ سلطان نشان
ای ز جود تو فغان از بحر و کان برخاستهوی ز طبعت چشمۀ حیوان و کوثر خاسته
کعبتین رای تو در کاسۀ گردون زدهپس ز عکس نقش او این هفت اختر خاسته
تا نشاند واسطه در عقد نفس ناطقهعقل را از درج نطقت درّ و گوهر خاسته
وز پی عطر مشام ساکنان قدس رااز نقطهای خط تو گوی عنبر خاسته
از هر آن خاری که بروی جسته از خلقت نسیمدر زمان زامداد لطفت شاخ عبهر خاسته
یا رب این کلکست یا نی نیشکر؟ کز نوک اوستطوطیان عقل را صد تنگ شکّر خاسته
بهر عین صادی اعنی صاعدی هر مه هلالبر مثال عین نعلی از فلک برخاسته
پیش رای روشنت خورشید چبود؟ شعله یینزد طبع درفشانت کیست دریا؟ سفله یی
ای امید مفلسان را بر سخایت اعتمادمایۀ بی مایگان را وجه از آن دست جواد
در لگد کوب عدم ناچیز گردد نه فلکیکدم ار با قدر تو پهلو زند سبع شداد
مسرعان وهم را موقوف بر عزمت مسیرروشنان چرخ را مقصور بر حکمت مراد
برکشد دست قدر این فوطۀ کحلی چرخگر اشارت ترا ننماید از جان انقیاد
دست مال نوک کلکت طرّه خاتون غیبپشت پای همّت تو عالم کون و فساد
بی خم طغرای چین ابروی تو چرخ رانیست بر منشور دیوان حوادث اعتماد
هر که اندر خدمت صاعد چو عین و دال نیستهر دو چشمش بی سیاهی باد همچون چشم صاد
شمع اقبال ترا تا دید خصم افروختههست از آن غم سنگ در قندیل و خرمن سوخته
ای بهمّت برتر از دوران عالم آمدهوب بگوهر بر سر از اولاد آدم آمده
معضلات فقر را جود تو آسان کرده حلمحصنات غیب را رای تو محرم آمده
لمعۀ رخسار رایت رشک نور موسییشمّۀ لطفت دم عیسی مریم آمده
اختران چرخ را شمشیر عزمت کرده ییخستگان دهر را لطف تو مرهم آمده
زین مبارک مقدم میمون تو در بزم چرخچنگ ناهید از طرب در زیر و در بم آمده
وز پی نظّارۀ خیل تو زین مینا تتقروشنان بر بام سقف هفت طارم آمده
رایت قدر ترا زان سوی کیوان ماهچهدر پناه لطف ایزد ، هم شده، هم آمده
در تصاعد بودی اندر این سفر چون آفتابکش بود از بعد ابعد دایماً حسن المآب
سرورا! قصر رفیع قدر تو آباد بادنزدش این صرح ممّرد کمترین بنیاد باد
در دبیرستان دین کانجا خرد زانو زدستنفس ناطق را صریر کلک تو استاد باد
هر چه آن از سیم و زر دارد سمت در جوف کانجمله موسوم عطای آن دو دست راد باد
چون ز جام بخشش تو آز شد مست و خرابربع مسکون در جوار عدل تو آباد باد
ای شده شکر و ثنایت ورد هر کام و زبانجاودلنت از خستگان دور گردن یاد باد
هر که چون سوسن زبان در بندگیّت بر گشاددایم از بند حوادث همچو سرو آزاد باد
خاکساری کآتش قهر تو آبش ریختستخرمن عمرش بدست هیبتت بر باد باد
دست تاثیر فلک از ساحتت مصروف بادشغل دیوان قدر بر سعی تو موقوف باد