گنج

شمارهٔ ۱ - فی نعت سیدالمرسلین و خاتم‌النبیین محمدالمصطفی (ص)

ای جز به احترام خدایت نبرده ناموی سلک انبیا ز وجود تو با نظام
در دست عقل، نور مساعی تو چراغبر کام نفس، حکم مناهی تو لگام
از آتش سنان تو یک شعله نور صبحوز پرچم سیاه تو یک تار زلف شام
فتراک توست عروۀ وثقی که جبرئیلدر وی زند ز بهر شرف دست اعتصام
گر صورت تو رحمت عالم نیامدیاز حضرت خدای که دادی بما پیام؟
چل روز از آن سبب گل آدم سرشته شدتا قصر دین به خشت وجودت شود تمام
ای نقش کرده بر صفحات وجود خویشعرش مجید نام ترا از برای نام
پُرجوش دیگ سینه چه داری که می‌پزنددر مطبخ«ابیّت»، تو را گونه گون طعام؟
درموکب جلال تو از عجز باز ماندروح القدس به منزل الّٰا له مقام
نزدیک تو چه تحفه فرستیم ما ز دور؟در دست ما همین صلوات است والسلام
عیسی ز مقدم تو به ایام مژده داداز یُمن آن سخن نفسش جان به مرده داد
ای کرده خاک پای تو با عرش همسریختم است بر کمال تو ختم پیمبری
در معرض ظهور نکرد از علو قدربا آفتاب سایۀ شخصت برابری
باد صبا ببست میان نصرت تو رادیدی چراغ را که دهد باد یاوری؟
دریای وحی را شده غواص جبرئیلجوهر کلام حق و زبان تو جوهری
تو کرده از تواضع درویشی اختیاروز همت تو یافته دریا توانگری
بر عزم قاب قوسین اندر دمی لطیفچون تیر برگذشته ز افلاکِ چنبری
بر راه تو نهاده فلک صد هزار چشمتا جز فرار از دیدهٔ او گام نسپری
هر هفت کرده چرخ و به راه تو آمدهبر آرزوی آن که در او بو که بنگری
تو برگذشته فارغ و آزاد از همهجایی که جبرئیل ندانست رهبری
بی واسطه رسیده به صندوق سر توچندان جواهر کرم و بنده پروری
در حضرت الهی چون ما به حضرتتدر بند عجز کرده زبان ثناگری
برهان مُعجِز تو کلام الهیستنه چون کلیم و ذوالنون از مار و ماهیست
ای از فراز سدره برافراشته علموی صورت شفای تو درسورة الم
پروازِ مرغ همت تو در فضای قربخلوت سرای فکرت تو عالم قدم
پیکان تیر از کف تو منبع زلالسنگ و کلوخ در نظر توست جام جم
تو تیغ را بروی قلم برکشیده‌ایزان حکم تیغ هست روان بر سر قلم
چشم وچراغ هردوجهانی و هر شبیتا روز ایستاده چو شمعی به یک قدم
گسترده در سرای نبوت بساط توآدم هنوز رخت نیاورده از عدم
درمعرضی که آتش قهرت زبانه زداندر دهان دریا الحق نماند نم
وآنجا که برگشاد زبان آب لطف توآتش بکام نیستی اندرکشید دم
روحانیان در آرزوی خاک پای توبا خاکیان نشسته تو از غایت کرم
نور تو پیش از آدم و سایه پس از رسلزانست نور و سایه ز پیش و پست به هم
از بیم آب روی تو در صف رستخیزآتش نموده پشت و گرفته ره گریز
ای با علو همت تو آسمان زمینوی گام اولین تو بر چرخ هفتمین
روح الله ار ز آستی مریم آمدستصد مریمست روح ترا اندر آستین
محبوب حق شد آنکه ترا کرد پیرویوه کز کجاست تا به کجا منصبی چنین
تقدیر بر کشید به میزان همتتوز پرّ پشّه بود سبک‌مایه تر زمین
ای تیر دیده‌دوز تو از کیش «مارمیت»وی سَنجَق سپاه توخیل مسومین
از شرح لفظ تو دهن نُقل پرشکروز یاد خُلق تو نفس عقل عنبرین
عزم درست تو ز پی نصرت صواببرهم شکسته لشکر کفر خطا چو چین
پیروزۀ فلک بنسودی کف وجودنام محمد ار نبدی نقش آن نگین
آدم که دانه‌ای ز بهشتش به در فکنداز خرمن شفاعت تو هست خوشه‌چین
ظلمت‌زدای عالم جانی از آنکه هستلفظ تو آفتاب و نفس صبح راستین
تلقین ذکر کرده کفت سنگ ریزه راانبار رزق کرده دلت ظل نیزه را
ای گاه تربیت صفت ذات تو رحیموی گاه صفدری یزک لشکر تو بیم
طاوس سدره در حرمت مرغ خانگیبطنان عرش کعبهٔ جاه ترا حریم
صیت صداش مشرق ومغرب فرو گرفتدست نبوت تو چو زد رطل در گلیم
انگشت معجز تو که تیغیست آبداریک زخم او کند سپر ماه را دو نیم
مخلوق در ثنای تو خود تا کجا رسد؟خوانده خدای باعظمت خلق تو عظیم
از راه تربیت پدر خلق عالمیوز نازدرزبان قضا نام تو یتیم
تقویم تو خدای چنان کرددر ازلکآمدچوراه حق همه چیزتومستقیم
تشریف داد ذات ترااز صفات خویشگاهی کریم وگاه رئوف وگهی رحیم
رمزیست ازدوحرف میانینِ نام تودرهفت جاکه هست اشارت به حاومیم
بالشکر تو پای که دارد چو با شدتزراد خانه خاک و مبارز دم نسیم؟
ای مرگ دشمنان تو بیماری صبا؟وی کوری مخالف تو سرمۀ هبا
عکسی زنور روی توخورشیدانورسترشحی زقُلزُم کرمت حوض کوثرست
اندرریاض وحی زبان تو بلبلستواندر بحار قرآن خلق تو عنبرست
نه عقل برخصایص ذات تو واقفستنه طبع دردقایق شرع تو رهبرست
بانور رهنمای توعَضبا قَلاوُزستدرشرح معجزات توحَصبا سخنورست
سرگشته باشد ازبن دندان کلیدوارهرکزسرای شرع توچون قفل بردست
چون غنچه هرکه یافت زخُلق توشمه ییخندان لب ورقیق دل وخوب محضرست
هرکوزسوز دل نفسی خوش همی زنددرزیردامن کرمت همچو مجمرست
آنرا که برکشیدقبول تو،همچوتیغگرچه برهنه است زگوهر توانگرست
وآنراکه همچوتیر بینداخت رد توخونین دهان وپی زده و خاک برسرست
درقبضۀ توخنجر چون آب را چه کار؟درحلق دشمنان توخودآب خنجرست
دنیا واهل دنیانزدتوهردوخواریک مشت خاک برسریک مشت خاکسار
آنجاکه قدرتست فلک رامدار نیستوانجا که قهرتست زمین راقرارنیست
هرچ آمدت بدست بدادی وبیش ازآنوین جودآنکس است کش ازفقرعارنیست
سرکان نه خاک پای تو،درد سرآورددولت که آن نه از تو بود پایدار نیست
آنجاکه کردشرعِ توانفاذ تیغ حکمعقل برهنه راسپر ختیار نیست
گرچه شمارخلق جهان ازعطای تستدرعالم عطای تورسم شمارنیست
نه انبیای مرسل ونه جبرئیل رادرپرده های خلوت خاص تو بارنیست
تاتهمت جنون نهند کفرهرزه گویانگشتِ خط نگارتو برنی سوار نیست
ای انبیا بسایۀ توکرده التجاآن کیست کش بسایۀ جاه توکارنیست؟
تومفتخربفقروهمه نسل آدمتدرسایۀ لواوبدانت افتخارنیست
دریای مدحت توزپهناوری که هستدر وی شناوران سخن راگذار نیست
خورده قفا زدست تو زرهای ماه رویگشته ندیم خاص توفقرسیاه روی
ای گفته لطف حق بخودی خودت ثناما از کجاو مدح وثنای تو از کجا؟
ماخود که ایم تابثنای تو دم زنیمدرمعرض لعمرک ولولاک والضحی؟
لطف خدای جمله کمالات خلق رایک چیز کرد و داد بدون ام مصطفی
آدم ز کار گل بِنشُسته هنوز دستدرخانۀ نبوت بودی تو کدخدا
آزادِ مطلقی وشعارتو بندگیسلطان هردوکون وسراپرده ات عبا
ناداده ازحقارت اسباب کایناتاندرخورمروت خودهمتت عطا
هرچندانبیاهمه پیش ازتوآمدندچون پس روان همه بتوکردند اقتدا
تشریف سایۀ تو زمین گر بیافتیدرچشم آفتاب شدی خاک توتیا
محروم کرد روح قُدُس رازمحرمیچاوش«لودنوت»شب خلوت دنا
بازار بعثت توبدست کمال زدمسمار نسخ بر در دکان انبیا
شاگرددست تست،از آن ابر دُر فشانآنجارودکه دست تواو را دهد نشان
آنجاکه جای نیست،توآنجارسیده ییهرچ آن کسی ندید،تو آنرا بدیده یی
کس را ز انبیا نرسد کآرزو کندکآنجارسدکه توبسعادت رسیده یی
بینایی ازتو دارد هردیده ورکه هستکزجمله برسرآمده چون نوردیده یی
خودمحض رحمتی تو،خطا باشد این که منگویم برای رحمت خلق آفریده یی
ارکانِ ناگزیر سرایِ شریعتندیاران چارگانه کشان برگزیده یی
صدیق را نواله رسانیده یی بکامازهرطعام خوش که بخلوت چشیده یی
فاروق راکه زهرَ گزندش نمی کندتریاکش ازعنایت خودپروریده یی
تا دامن قیامت در پای می کشدپیراهنی که برقد عثمان بریده یی
بیناترازعلی نبوددرجهان دینکاندر دو چشم اونفس خود دمیده یی
زین هر دو گوشوارۀ زیبا که ازتویافتدرگوشِ عرش حلقۀ منت کشیده یی
ای رحمت تو دایۀ اولاد ابوالبشرمارا اگرچه هیچ نیرزیم هم بخر
من بنده گرچه نظم ثنای تو می کنمنظم ثنای تو نه سزای تو می کنم
تو فارغی زمدح چومن صدهزار، لیکمن خود تقربی بخدای تو م یکنم
خود را بزرگ می کنم اندرمیان خلقنه آنکه خدمتی ز برای تو م یکنم
بسیارهرزه گفته ام از بهر هر کسیاکنون تدارکش بثنای تو می کنم
از بهر نیکنامی دنیا و آخرتنام بزرگ خویش گدای تومی کنم
من بس نیازمندم وخُلق توبس کریمروی طمع بسوی سخای تو می کنم
درمانده ام بدست غریمان مظلمهدریوزه یی زکوی عطای تو می کنم
ناموس من مبرکه همه عمر پیش خلقدعوی بندگی و ولای تو می کنم
شرمندۀ گناهم وآلودۀ خطاوانگه چه آرزوی لقای تو می کنم
دانم که نا امید نگردم زلطف توگراستعانتی بدعای تو می کنم
شرط شفاعت تو ز ما گرکبایرستبامابسی متاع ازاین جنس حاضرست