شمارهٔ ۳ - وله ایضا یمدحه
ای به رخِ روشن و زلفِ سیاهکرده شب و روز جهانی تباه
سلسلۀ زلف تو بر پای بادآینۀ حسن تو در دست ماه
صورت جان روی نماید مراچون کنم اندر لب لعلت نگاه
کار دو زلفت همه دلجویی استباشد از آنروی چو پشتم دوتاه
رأس و ذنب هم نکند بر فلکآنچه کند زلف تو زیر کلاه
مردمک چشم تو سلطانوش استبر سرش ابروی تو چتر سیاه
لشکر زلف تو بس انبوه بودعارض تو چون شد از او عرض خواه
لیک به یک باد هم به هم برشکستچون عدوی خواجه هم از گرد راه
صدر جهان خواجه سلطان نشانپشت کرم صاعد صاحبقران
چهره به رنگ رخت اندود سیمبوی گرفت از سر زلفت نسیم
نرگس مخمور سرافکنده هستنُسختی از چشم تو لیکن سقیم
بینی و خطّ و دهنش پیش همهر سه به صورت الف و لام و میم
زلف تو چون جیم خم اندر خم استخال سیاهت چو نقط زیر جیم
ساده عذارت چو دل پارساتنگ دهان تو چو چشم لئیم
ننگری اندر زر رخسار منمینتوان بخت خریدن به سیم
دُرّ یتیم است ترا در دهانلعل خوشت چون شفقت بر یتیم
جوهر فردست دهان تو کانجز به سخن کرد نشاید دو نیم
حیف بود سفتن لعلی چنینجز به ستایشگری رکن دین
ای که چو یاد از کفت آرد زبانبحر ز رشک آرد کف بر دهان
پیش سخای تو سرابست نیلبا صفت لطف تو بادست جان
دست و زبان تو همی پر کننداز زر و دُر دامن آخر زمان
خدمت تو میوۀ شاخ بدنمدحت تو گوهر تیغ زبان
رغم دل و دست ترا دشمنتمیکند از دیده و رخ بحر و کان
بخشش تو طیرۀ طیّار شدبر وی از آنروی بود سر گران
از شفقتهای تو بر زیر دستیافته بتوانی دیدن عیان
خصم تو نالنده و زرد و دوتاهدایم در نزع بود چون کمان
خصمی تو روزی کافر مبادخاصه بدین رسم که قهرت نهاد
طبع جهان خو ز ستم باز کردقاعدۀ مردمی آغاز کرد
امن ز ناگه در گیتی بزددست سپاه تو درش باز کرد
ابر چو از فیض نماندش مددسوی دل و دست تو آواز کرد
بازوی اقبال تو با خصم کردآنچه سر انگشت تو با آز کرد
خورد ز خوان کرم تو نیازنعمت بسیار و شکم باز کرد
عاقبت الامر ترا سغبه شدمملکت ار چند بسی ناز کرد
باز سر چتر سلاطین گرفتمرغ جلال تو چو پرواز کرد
این همه آثار سعادت که هستهمّت آن صدر سرافراز کرد
دولت و ملّت به تو آراستهستشرع ترا خود بدعا خواستهست
ای ز تو ایّام رسیده به کامداده شکوه تو جهان را نظام
خاصگیان حشمت عقل و روحنوبتیان در تو صبح و شام
همچو وداعست دلیل فراقکار اعادی ترا انتظام
کار تو امروز جهانداری استمنصب اینهاست کنون احتشام
از بن دندان به تو کرد التجاآنکه ترا بود الدّالخصام
بردۀ تست این ندب، ایرا که هستضرب به دست تو و داوت تمام
سر که درو هست دماغ فضولبر خط فرمان تو دارم مدام
لطف تو از بلعجیها نمودعید هم از غرّۀ ماه صیام
از تو همه کس به مقاصد رسیدجز که من سوخته دل والسّلام
رایت اقبال تو منصور بادچشم بد از دولت تو دور باد