شمارهٔ ۱۲ - و قال ایضاً فی مرثیة الصّدر السّعید جلال الاسلام طاب مثواه
دل بر احوال روزگار منهرنج بر خود باختیار منه
گل مقصود نشکفد زین خارخویشتن را تو خیره خار منه
دشمن تست نفس امّا رهآرزوهاش در کنار منه
صورتش چیست؟ همچو مار درازدست خود در دهان مار منه
در مقامی که سیل خیز فناستجز بناهای استوار منه
رهگذار بلاست دنیی دوندل بر او از پی قرار منه
قیمتی گوهریست گوهر دلهرزه بر راه و رهگذار منه
خوشدلی را گذر برینجا نیستچشم بر راه انتظار منه
طبع خود روزگار می گویدعمل ما بهانه می جوید
در دلت هیچ جای پنی نیستزان چو تو خویشتن پسندی نیست
چون اثر در دل تو می نکندگریه، بیرون ریشخندی نیست
گر جهان در شود بآتش و آبفارغی، چون ترا گزندی نیست
یک وجب نیست بر فلک که در اورخنه از آه مستمندی نیست
گرم روتر ز باد پای نفسراه آجال را نوندی نیست
حرص کم کن که عقل و دانش رابتر از حرص چشم بندی نیست
مرگ را از برای گردن عمربهتر از روز و شب کمندی نیست
کی پذیرد ز گفتۀ ما پندهر که را زین وفات پندی نیست؟
کاه در خرمن قمر بنماندهمه بر تارک جهان افشاند
دیدۀ انتباه بگشاییدقفل در بند آه بگشایید
چشم و لب راز گریه وافعانگه ببندید و گاه بگشایید
موکب خواجه در رسید از راهصف ببندید و راه بگشایید
و گر امروز بار خواهد دادتتق از پیشگاه بگشایید
بسر انگشت عطلت از رمحشآن نشان سیاه بگشایید
در خانه نخست در بندیدپس در خانقاه بگشایید
بر نخواهد نشست دیگر بارتنگ زینش بگاه بگشایید
چون ازین در گذر نخواهد کردخواه بندید و خواه بگشایید
ای دل ما پر آتش از شدنتبتر از رفتنست آمدنت
جزع مختصر نباید کردهیچ کار دگر نباید کرد
مایۀ اشک در چنین ماتمکم ز خون جگر نباید کرد
خاک گورش که خشک چون لب ماستجز ز خو نا به تر نباید کرد
زینچه با ماهمی کند دنیاخود سوی او نظر نباید کرد
زین پس بر جوانی و دولتاعتمادی مگر نباید کرد
با غریمی چنین که در پی ماستسر ز خانه بدر نباید کرد
چون همی زیر خاک باید خفتسقف خانه بزر نباید کرد
بسفر رفت وین سخن نشیندکه سفر در صفر نباید کرد
سال عمر تو چون منازل ماهکه بپای قمر بود کوتاه
هر کجا بنگریم از چپ و راستوحشت و ظلمت و عنا و بلاست
شد ز دود دلم هوا تاریکیا مرا چشم عقل نابیناست
همه باز آمدند خیل وحشموآنکه سرخیل بود ناپیداست
او ز راهی دگر برفت مگربی خبر ز انتظار مولاناست
باز پرسید از خواص خدمتا ز پیشت خواجه یا ز قفاست
نا توانست یا بخواب درست؟چه سبب پایش از رکاب جداست؟
اینکه ما کرده ایمش استقبالقالب خواجه بود، خواجه کجاست؟
روی کار این چنین که می بینمجای واحسرتا و واویلاست
دست گستاخئی دراز کنیمسر تابوت خواجه باز کنیم
تا چگونه ست رنگ رخسارشیا چه رنگست لعل دربارش
تا جگرخوار یا شکر خوارنددر قفس طوطیان گفتارش
تا کجا برد پستۀ تنگشآن شکر خندۀ بخروارش
یا بغربیل مرگ بیخته اندخاک ادبار بر دورخسارش
آه کز گرد راه و رنج سفرنه بر آب خودست دیدارش
نه خوشابست درّ دندانشنه درستست چشم بیمارش
تند باد اجل پریشان کردزلف مشکین و چین دستارش
تیز برخاست آتش از جانشزود بنشست باد و بازارش
دوری از ما، اگر چه نزدیکیهمچو آتش درون تاریکی
دیدی آن دولت و جوانی اووان همه لطف و خوش زبانی او
سر بسودا کشد اگر دل منکند اندیشه در معانی او
نامش از آسمان بلندترسترفت زیر زمین نشانی او
جان شیرین بضاعتش دادمدرد دل بود ارمغانی او
ملک الموت نیک سنگ دلستکه نبخشود بر جوانی او
مگرش قصد کرد تا نکندلطفش ابطال جانستانی او
جان خود همچو صبح در لب داشتدلم از بهر مژدگانی او
همه در عمر رکن دین افزودهر چه کم شد ز زندگانی او
خود نبینی که کوتهی شبستکه درازی روز را سببست
حاصل دور روزگار اینستهمه را انتهای کار اینست
چند پوییم هرزه از چپ و راستچون سرانجام رهگذار اینست
چند از این گونه گون شمار غلطچون فذلک زهر شمار اینست
ای زجام حیات مست و غرورمستی عمر را خمار اینست
غم کاری مخور که بار دلستچون سرانجام کار و بار اینست
ای همه روزگار در غم و رنجفضل رنجست و روزگار اینست
تودۀ خاک در برابر ماستزان چنان خواجه، یادگار اینست
گرچه این حال صعب واقعه ییستچه توان؟ حکم کردگار اینست
خاک ری خود غریب دشمن بودورنه او را چه وقت رفتن بود
سخت جاییست جای اسمعیلکو شکوه و لقای اسمعیل
ای دریغا که تخته بند فناستصورت دلگشای اسمعیل
خود همیشه بلای جان بودستعید اضحی برای اسمعیل
گر قبول اوفتد کنیم همهجان فدای بقای اسمعیل
ای ز دست تو زاده فیض سخاهمچو زمزم ز پای اسمعیل
زان جهانت بدست بوس آمدشاد باش ای وفای اسمعیل
گر نوای تو بود تا بکنونتویی اکنون نوای اسمعیل
بدعا آیم و درین موسممستجابست دعا اسمعیل
جاودان باد در سرای وجودجان مسعود و صاعد و محمود
عمرت از آرزو زیادت بادکرمت طبع و خیر عادت باد
چون تو القاء درس شرع کنیمنصب مشتری اعادت باد
تیر سر تیز گرنه مادح تستدست فرسودۀ بلادت باد
عقل کل را چو من درین حضرتزده زانسوی استفادت باد
گرچه این ملک آدمی را نیستهمه آن باد، کت ارادت باد
دست گیر برادت در حشرحسرت غربت و شهادت باد
انچه با اهل فضل و دانش هستنظرت سوی من زیادت باد
بیشتر زانکه ناگهت گویندکه فلانی را سعادت باد
ای جهان آفرین، بقدرت کنآن جوانرا غریق رحمت کن