گنج

شمارهٔ ۱۳ - وله ایضاً فی مرثیة المولی صدرالدّین عمر الخجندی رحمه الله

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)۶۷ بیت
خیزید تا غریو بعیّوق بر کشیمفریاد دردناک ز سوز جگر کشیم
از دیده آب گرم فشانیم همچو شمعوز سینه باد سرد چو وقت سحر کشیم
این اشک گرم رو را سر در جهان نهیموین آه سرد دم را سر بر قمر کشیم
نه کم ز بر بطیم بسازیم چنگ خویشهر رگ که آن ننالد از تن بدر کشیم
از آسمان قلادۀ بلّور بگسلیموز آفتاب، قرطۀ زربفت بر کشیم
لختی ادیم خاک بدست هوا دهیمتا زان نقاب سازد و در روی خور کشیم
از بهر قصد چرخ بدامن کشیم سنگچون کوه چند بیهده تیغ و کمر کشیم؟
چشم ستاره گر بکرشمه نظر کندمیلی ز سوز آه دلش در بصر کشیم
صبح ار دهان بخنده گشاید ازین سپسحلقش به تیغ تیز چو خورشید در کشیم
تن را چو ریسمان بگدازیم از عناپس هم ز اشک چشم خودش در گهر کشیم
غوغا کنیم بر در زندان کالبدباشد که یوسف دل ازو بر زبر کشیم
هر روز کمترست عیار وفای اوچندانکه ما جفای جهان بیشتر کشیم
طوفان محنت آمد و عالم فرو گرفتشاید که رخت خویش بجایی دگر کشیم
درمان ز دست رفته، چرا خون دل خوریم؟پایان کار دیده، چرا دردسر کشیم؟
خیزید تا بتربت صدر جهان رویمخاکش بجای سرمه درین چشم تر کشیم
از غم حشر کنیم وزانده مدد بریموز روزگار کینۀ قصد عمر کشیم
ایام را ز درد دل ما خجالتستحاجت بشرح نیست که ما را چه حالتست
تا دیده بود واقعه زین صعبتر ندیددل کین خبر شنید کسش با خبر ندید
این نیز هم بدیدی و در تو اثر نکردای شوخ دیده کس چو تو خیره دگر ندید
سودای خوشدلی مبر از کاسۀ سپهرکز خوان او نواله کسی بی جگر ندید؟
شیرین که یافت کام دل از لذّت جهان؟کو تنگ و تیر حادثه چون نیشکر ندید
زین صعبتر چه حادثه باشد؟ که خواجه رایک هفته شد که دیدۀ ما یک نظر ندید
دل داد مرگ را که ازو جان همی ستدلطف شمایلش بحقیقت مگر ندید
اسباب کامرانی خود دید هر چه خواستعمر دراز کز همه بایسته تر ندید
قعر بحار معنی او فکر در نیافتکنه جمال صورت او چشم سر ندید
بسیار تخم فضل و فضایل بکشت لیکسیل فنا درآمد و زان کشته بر ندید
غبنیست در شنکجۀ تابوت تخته بندسروی که کس بلطفش شمشاد تر ندید
حیفست با تپانچۀ خشت لحد گلیکاسیب لطمه جز ز نسیم سحر ندید
از همّت بلند بفردوس رای کردچون کار این جهان را جز مختصر ندید
چرخ هزار دیده فرو بیخت خاک اوچندانکه جست جز همه فضل و هنر ندید
از منصب آن بیافت که هیچ آدمی نیافتوز دولت آن بدید که هرگز بشر ندید
دردا و حسرتا که چو کارش بکام شدچون چشم باز کرد از آن هیچ اثر ندید
گردن بحکم هیچ کس ارچه نداده بوداز انقیاد حکم اهلی گزر ندید
آوخ که چون بدید بتحقیق روی کارآورد پشت او بزمین چرخ کینه دار
دیدی چه کرد خوجه که ناگهان برفت؟آتش بخلق در زد و از دودمان برفت
یک شهر آستینش گرفته که، امشبینگرفت لابه در وی و دامن کشان برفت
مهمان نشسته، خانه بیاراسته، چه شد؟کز ناگه آن چنان بتن ناتوان برفت
بر نقره خنگ چرخ سواری همی نمودو او کرد سرکشیّ و ز دستش عنان برفت
انصاف خود عبارت از و بد همه جهاناین درد دل ببین که جهان از جهان برفت
اکنون چه حاصل از قفص تنگ روزگارکان طوطی شکرسخن خوش زبان برفت
از خاک خوابگاهش باد سخن نشستوز آتش فراق وی آب روان برفت
باد صبا چو یافت ز بیماریش خبرزورش ز دست و پای و قرارش ز جان برفت
کام دوات از غم او خشک و تلخ گشتمغز قلم ز حسرتش از استخوان برفت
گر خون گریست خامۀ فتوی بحق گریستکز دستش آن عبارت و خطّ و بیان برفت
پهلو بجای خویش تهی کرد مسندشاز صفّه یی که جواجۀ دنیا از آن برفت
گردون ز غصّه دست بدندان بسی گزیدلیکن چه سود داشت، چو تیر از کمان برفت
روزی سه چار ماتم او داشت هر کسیآن سوز کمترک شد و آن اندهان برفت
آزاد و بنده با سر شغل و عمل شدندبیچاره صدر دین، که بقهر از میان برفت
از شیر بچّه بیشۀ دولت تهی مباداکنون که زور با زوی شیر ژیان برفت
خود روشنست این که دهد جای با شهابچون آفتاب از سراین خاکدان برفت
گر او بزرگ بد خلف او نه کوچکیستنور شهاب و ظلّ عمر دیو را یکیست
زین عمر سست پای چو پیمان روزگاروین حادثات سخت چو زندان روزگار
اندیشه میکنم، نه همانا توان ربودگوی مراد در خم چوگان روزگار
یک رنگی از نهاد زمانه طمع مدارچون نیست جز دو رنگی درشان روزگار
دست فنا چو دامن آخر زمان گرفتدر پای خود درید گریبان روزگار
بسیار بی وفا را دیدم بعهد خویشلیکن یکی ندیدم برسان روزگار
اندر جوال عشوۀ دنیا مشو از آنکزین لعبها بسیست در انبان روزگار
لب تا لب جهان بطلب تا کدام جانخائیده دل نگشت بدندان روزگار
دیدی که هم ز پای درآورد دست چرخمردی که مرد بود بمیدان روزگار
گرچه ز درد دل جگرم خون همی شوداز مرگ این بیگانۀ دوران روزگار
خرسند گشته ایم که آخر قویدلستاین شافعیّ وقت بنعمان روزگار
ای ذات تو خلاصۀ این هر دو خاندانکامروز هست زبدۀ ارکان روزگار
پاینده باد یا که یقینم که بعد ازینچون تو گهر نخیزد از کان روزگار
خالی ز سایۀ تو مباد این دو خاندانکامروز جاه تست نگهبان روزگار
معنیّ روزگار شمایید و جز شماحشویست بر جریدۀ نسیان روزگار
خود را نگاهدار ز آسیب چشم زخمزنهار خواجه، جان تو و جان روزگار
تو در پناه عافیت و در پناه تواین خواجگان عصر و بزرگان روزگار