شمارهٔ ۱۱ - فی المرائی من کلامه و له فی مرثیه الصّدر الشّهید رکن الدّین صاعد قدس الله روحه العزیز
کو خروش و شغب و ناله، چراخاموشید؟خواجه راحال برین حال و شما باهوشید
عصمت آواره شد و امن چو راحت بگریختعافیت رخت برون برد و شماخاموشید
گربدانید حقیقت که چه کار افتادستهمچنین زنده همانا که بخود برجوشید
تا ازین وقعه خود بر سر ما چه نوشتستوقت را نوحه کنید و بگرستن کوشید
باسیه روزی ما سخت سپید آید همگر درین سوک چو شب جامه پلاسین پوشید
کژشماریست شما را اگراین اندیشه ستکه پس از خواجه یکی شربت شادی نوشید
نه مرا از خود و نه نیز شما را شرمستکه زمن مرثیت صدر جهان بنیوشید
ناله و ناله که دلها نه چنان پر دردستگریه و گریه که ین حادثه را درخوردست
اوّل از منصب و از دست سیادت گویمیا ز علم و ورع و زهد و عبادت گویم
مردی و مردمی و فضل و فضایل شمرمسخن مدرسه و درس و افادت گویم
نیک نامیّ همه عمر دهم شرح نخستیا همین خاتمت کار و شهادت گویم
روز نوحه ست مرا خلق بخندید که مندر چنین تعزیتی شعر بعادت گویم
داد یک معنی او داده نباشم خدایگردرین معنی صد سال زیادت گویم
تو که خصمی، بخدا بر تو، بیا هم تو بگویتا نگویی که همی من بجلادت گویم
چو کلید در خلد ابد آمد چه عجبگرمن این چو بچه راسهم سعادت گویم
این همۀ گریه ی خونین که برین رخسارستاثر خندۀ خونین یکی سوفارست
خلق را از خود و از عمر ملالی عجبستاین چه سالست دگرباره که سالی عجبست
صدر عالم را با خاک برابر کردندوز فلک سنگ نمی بارد، حالی عجبست
صبر را در دل اگر عرصۀ میدان تنگستاشک را باری بر چهره مجالی عجبست
شیر را گور فروبرد، شکاری معظمبحر را خاک فروخورد، نکالی عجبست
من و غم زین پس، و چون من همه کس، چون دانیمکه دل خوش پی ازین حال، محالی عجبست
گرخیالست کسی را که بنوعی ز هنرپس از این شاد بود اینت خیالی عجبست
آفتابی را باتیر قرآن بوده و پسزان قرآن زاده کسوفی و زوالی عجبست
زه زهی بر دم تیری چو نهادند ببینکه چنان مزغ دلی پر دلیی کرد چنین
مردم شهر همه جمع شده بر درگاهختم بنشسته و شد روزبغایت بیگاه
صدر بی رونق و دلها همه اندر وسواسخواجه را ماناف کزخواب نکردند آگاه
نی که او صبح بگه خیز وواینخواب درازرسم او نیست ندانم که چه شد واویلاه
نیست بر ذوق وی این خواب دراز، ایراکوشب ما زنده ببیداری کردی کوتاه
این چه زخم است که مار از سپاه آمد و خیلکه مه دنیا و مه اسباب و مه دخیل و مه سپاه
این همه طنطنه و قاعده ی خواجۀ ماخود همین بود و برین آمد انّا لله
حشمت خواجه واورنک و شکوهش همه رفتخانۀ تیره بماندست و درودست سیاه
رسم تحویل نباید که چنین فرمایندبعد عمری سوی خانه به ازین بازآیند
صدر اسلام کجایی تو و دیدارت کو؟اندرین حادثه خود چو نی و غمخوارت کو ؟
دشمن و دوست ترا می نگرند از هر سوقهر دشمن شکن و لطف کم آزارت کو؟
چه فتادت که چنین زود برفتی از جای؟آنهمه حلم گران سنگ چو هر بارت کو؟
تا که این مشغلۀ شهر همه بنشانندهیبت سایه یی از گوشۀ دستارت کو؟
فتنه بیدار شد از خواب دراز آهنگتآه و واویلا ! آن دولت بیدارت کو؟
ای چو لاله رخت از خون جگر آلودهآن همه رونق و آب گل رخسارت کو؟
دم بدم زیر لب اندر ز سر لطف و کرمبا من آن نکتۀ شیرین شکرت بارت کو؟
سنگ و سندان چه بود با دل ما بی خبرانتو بخاک اندر و ما بر زبر آن گذران
در جهان تو کرا خو سر منبر باشد؟یا کرا خاطر علم و دل دفتر باشد؟
تاج منبر چو ازاین ماتم در خاک افتادخاک زیبد که کنون سر بر منبر باشد
مسند شرع سیه پوشد و لایق اینستقلم فتوی خون گرید و در خور باشد
ظالمان را ز فرودستان مانع که بود؟بی کسان را پس از امروز که یاور باشد؟
زایر وسایل اکنون ز که در یوزه کنند؟چون حوالت گه روزیشان این در باشد
طفل و بیوه دو سه روزست که سرگرداننداه ترسم که ازین نیز فزونتر باشد
پاکدامن ز جهان رفتی و تا دامن محشردامن کوه ز خون دل ما تر باشد
خود کرا زهره و یار است که آرد بزبانکانچنان خواجه برین شکل برون شد ز جهان؟
خواجه بایستی تا مدح خود از من شنودنه که من مرثیتش گویم و دشمن شنود
همچو من سوخته خرمن دگری می بایدتا که احوال من سوخته خرمن شنود
هر که از گوش خرد پنبه ی غفلت بکشدای بسا بند که بی زحمت گفتن شنود
ای بنگذاشته مانند خود اندر عالموین مسلم کند ار مرد و گر زن شنود
مرغ و ماهی پس از این واقعه در حسرت توهرکجا گوش کند ناله و شیون شنود
اندرین ماتم جانسوز تو کو مستمعی؟تا ز دیوار و در آواز گرستن شنود
من کنون مویه گرم گو بر من گرد آیندهرکه خواهد که غم و درد دل من شنود
کس شنیدست بدین سهمگنی تقدیری؟عالمی فضل و هنرمندی و حاصل تیری
ای که در خاک لحد خفته یی ، از ما بدرودگرچه بسیار برآشفته یی از ما بدرود
ای که از رفتن ناگاه بجاروب بلاخوشدلی از دل ما رفته یی، از ما بدرود
ای گران قیمت درّ بستم بشکستهکه بالماس جفا سفته یی، از ما بدرود
ای گل تازه که در خلد ز خار پیکانپیش از موسم بشکفته یی، از ما بدرود
گرچه بر حقّی ازین جرم که از مادیدیکه رخ زیبا بنهفته یی از ما بدرود
دانم آندم که بگفتار نبد پروایتدر نهان با همگان گفته یی از ما بدرود
آه دیدار که با روز قیامت افتادخواب خوش بادت تا خفته یی از ما بدرود
او سفر کرد و ز تقویست بره توشۀ اوجاودان باد بقای دو جگر گوشۀ او
خاصه این صدر که از کلّ جهان مقصودستبحقیقت چو سلیمان خلف داودست
هر که دارد خلفی مثل نظام الاسلامدر دو گیتیش همه عاقبتی محمودست
آنکه جز عمر کامیدست که صد چندانستهر چه معنیّ پدر بود در او موجودست
از بزرگیّ و شمایل چو بدو درنگریبتوان گفت که هم صاعد و هم مسعودست
شاخ بشکست ولیکن ثمرت باقی بادگل بپژمرد ولیکن عرقض مقصودست
اوّل و آخرشان یک زدگر خوبترستدوحۀ صاعدیان هم بمثال عودست
تا که این گلبن اقبال شود بار آوراعتماد همگان بر کرم معبودست
سدّ اسلام شکسته شد و ما بیخبریمرکن دین جای تهی کرده و ما می نگریم
سرورا! صدرا! ناگاه چه افتاد تراکه ملال آمد ازین بنده و آزاد ترا
تنگ بودت ز جهان خیمه بفردوس زدییا فلک داد ز نادانی بر باد ترا
سرو آزاد بدی در چمن شرع رسولخشک آن دست که بر کند به بیداد ترا
ای همه یاد تو از خسته دلان، بس که کنندخاص و عام وزن و مرد از دل و جان یاد ترا
از تو شادی بدل خلق رسیدست بسیدانم ایزد کند از رحمت خود شاد ترا
نیکوی کردی بسیار و یقینم که رسدآن همه نیکویی امروز بفریاد ترا
اندرین دم بهران چیز که داری حاجتاز خداوند تعالی همه آن باد ترا
ای خدا! دار درین ساحت دهر فانیصدر دین را ببزرگان دگر ارزانی