شمارهٔ ۱۰ - در مدح نظام الدّین محمّد
جانا به سحر چشم جهانی ببستهایزین حلقههای زلف که بر هم شکستهای
آخر چه فتنهای؟ که ز عشق تو در جهانبرخاست رستخیز و تو فارغ نشستهای
حقّا که در مشهّرۀ لعل فستقیشیرینتر و لطیفتر از مغز پستهای
بشکستهای به سنگ جفاها دل مراپس رفتهای به طنز و سر زلف بستهای
در حقّۀ عقیق تو یابند مرهمشآنرا که دل به ناوک مژگان بخستهای
ای صبر ناپدید، تو بس تنگ عرصهایوی اشک بیقرار، تو بس سرگشتهای
وی یار سنگ دل که مرا طعنه میزنیباری ترا که نیست غم عشق، رستهای
زین سان که در همست و پر از بند چون زرهبر کار خویش و زلف تو چون افکنم گره؟
هر شام کآفتاب ز گردون فرو شودجانم ز غم بفکر دگرگون فرو شود
آه از برم چو عیسی سر بر فلک نهداشک از رخم بخاک چو قارون فرو شود
خونش بدل فرو شود از غصّه های مناندیشه چون بدین دل پر خون فرو شود
سر برنیاورید مگر از چشمسار چشمهر دل که او بدان رخ گلگون فرو شود
هر صبحدم که جیب لب از آه بردرمخون شفق بدامن گردون فرو شود
شد نا پدید خون دلم در میان اشکچون چند قطرهای که به جیحون فرو شود
بی تو هلال وار تن زرد لاغرمهر کش بدید گفت هم اکنون فروشود
چون حلقه های زلف تو سردرسر آورداندیشه ها ز خاطر من سر بر آورد
ای زلف هندوی تو چو ترکان دلستانجان از برای غارت دل بسته بر میان
یک شب نداشت پاس دلم زلف هندوتبا آنکه هندوان همه باشند پاسبان
بردیده می نشانم چون لعبتان چشمهر هندوی که دارد از نام تو نشان
رسمیست هندوان که در آتش کنند جایزان جای زلف تست مرا در دل و روان
زلف تو دل همی ببرد از میان چشمنبود شگفت دزدی چابک ز هندوان
با ترک تاز طرّۀ هندوی تو مراهمواره همچو بنگه لوریست خان و مان
اقبال هندوی تو و دولت غلام تستتا هست سوی تو نظر خواجۀ جهان
صدر زمانه صاحب عادل نظام دینکش بوسه داد حلقۀ افلاک بر نگین
ای سروری که مثل تو در روزگار نیستبارایت آفتاب جهانرا بکار نیست
بیشی از آفتاب بقدر و شکوه و جاهجودو کرم مگیر که آن در شمار نیست
تا هست ابر جود تو بارنده بر جهاناز نیستی بدامن کس بر غبار نیست
گر در شکم که مثل تو بودست یا نبوددانم همی یقین که درین روزگار نیست
در عهد تو میان بوفا استوار کردگرچه فلک بعهد چنان استوار نیست
از سایۀ تو هر که جدا شد چو آفتابیک ذرّه بر زمینش جای قرار نیست
روزی دوگر حسود ترا کارکی برفتآن از نوادرست بدان اعتبار نیست
از بس که مسرفست بدادن سخای توخواهنده را ملال گرفت از عطای تو
لطف تو در شمایل جان آن اثر کندکاندر مزاج غنچه نسیم سحر کند
بیرون از آن که کام دل آرزو دهدجود تو در زمانه چه کار دگر کند؟
بر سر کند حسود تو خاک از جفای بختهر روز کآفتاب سر از خاک برکند
از نوک خامۀ تو چکیدست بر زمینآن مایهای که خاک از آن نیشکر کند
اقبال را نشیمن اصلی جناب تستجود تو بایدش که بهر جا گذر کند
آنرا بآب روی نگیرند در شمارکز آب چشم خصم تو رخساره تر کند
هر کس که او زبان بثنای تو برگشادشاید که همچو شمع زبان تاج سر کند
گرچه کنند بخشش پیوست بحر و کانهرگز کجا رسند در آن دست بحر و کان
ای صاحب زمانه و دستور روزگاربادا همیشه خصم تو مقهور روزگار
پروانۀ ضمیر تو حاصل کند نخستپس شمع آفتاب دهد نور روزگار
جان از برای خدمت تو بست بر میانوین قدر خود چه باشد مقدور روزگار
گردون نوشته بود در القاب خاص تومشکور از آفرینش و مشهور روزگار
بر تارک عروس بقایت کند نثارعطّار چرخ عنبر و کافور روزگار
پیوسته تاب مهر تو در جان آفتاببنوشته دست عمر تو منشور روزگار
کوته شود ز دامن اعمار دست مرگچرخ ارکند ز لطف تو دستور روزگار
این رسم جود کز دل و دست تو دیده ایمحقّا اگر ز حاتم طایی شنیده ایم
ای سایه ات خجسته تر از سایۀ همایبر مطرحت ملوک بحرمت نهاده پای
تشریف بود و تربیتی بس بجای خویشگر رنجه گشت شاه سوی این بلند جای
معلوم شد که سوی نکوییست رای شاهچون کرد رای آنک خرامد بدین سرای
شاه ستارگان را جوزاست برج اوجزیرا که هست خانۀ دستور نیک رای
لایق بحسب حال تو بیتی شنیده اماز گفتۀ عمادی بس نغز و دلگشای
تشریف طغرلیست وگرنه بگفتمیمصحف ز بند زر نشود مرتبت فزای
برخوان نعمتت چو ملو کند میهمانگنجم هر اینه بطفیلی من گدای
کس در جهان نگفت و نگوید چنین سخنور گفته اند پس تو مرا تربیت مکن
دولت قرین حضرت صدر زمانه باداقبال را مقام بر این آستانه باد
هر تیر دیده دوز که از شست چرخ جستانرا ز طاق ابروی خصمت نشانه باد
مرغی که کرد بیضۀ زرّین آفتاببر گوشۀ سرای تواش آشیانه باد
از بارگاه غیب بدرگاه حشمتتامداد کامرانی و نصرت روانه باد
ارکان ملک داده بحکم تو چشم و گوشوز تو اشارتی بسر تازیانه باد
تا گرد قطب باشد دوران فرقداندوران آن دو گانه بر این یگانه باد
وان کو نخواست قدر ترا برتر از فلککارش چو کار خادم زیر از میانه باد
داد مرادهای تو گیتی بداده باددست و دل و در تو بشادی گشاده باد