گنج

شمارهٔ ۳۱ - و له ایضاً

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انگور۱۹ بیت
گشاده در مه مهراز رخان نقاب انگورنموده عِقد پر از لؤلؤ خوشاب انگور
فراز دیدهٔ مخمور خوب می‌بنددز شعرم مسکی و مخمری دو صد نقاب انگور
.............................................طلوع داد چو گردون تیر تاب انگور
سر نشاط جوانی مگر همی داردکه جعد خوشه کند هر مهی رباب انگور
به چرخ داد قباهای سبز طوطی‌وَشعوض گرفت ازو قرطۀ غراب انگور
فلک به غوره همی گوید اینت سر دو ترشتو صبر کن که چه شیرین دهد جواب انگور
بر قصب تو چو زمرد بد آنگهی یاقوتدر آبگینه یکی لعل شد مذاب انگور
ز لطف طبع بر آتش همیشه آب زندهر آتشی که غم افروخت چون کباب انگور
به ساغر اندر شاید که خون بگرید زارکه ... بچرخشت در عذاب انگور
تناسخ است مگر مذهب طرب از میبه رجعت آورد از گنبد حباب انگور(؟)
به آب چشم و به خون جگر پدید آوردبرای نزهت مِیْ‌خوارگان شراب انگور
مگر ز هیبت خواجه خبر نمی‌داردکه نیک می‌سپرد راه نا صواب انگور
پیام حسنش ار باد سوی باغ آردبه خاک درفتد از تاک زر خراب انگور
وگر به نوک رزان بر، گذر کند خلقششود ز عکس در شیشهٔ گلاب انگور
به پردهٔ عنبی جلوهٔ بصر بخشدفروغ رای وی ار بیندش به خواب انگور(؟)
به سایه‌بانی اندر بسا که غوره فشردبر جمالش در چشم آفتاب انگور(؟)
اگر قمر نه ز خورشید نور کردی وامچگونه رنگ گرفتی ز ماهتاب انگور
بزرگوارا، صدرا ، مگر منازع تستکه گشته اسیر .... انگور
توقعست که آویزمش به دولت توچو دشمنان تو از میخ در طناب انگور