شمارهٔ ۳۰ - وله ایضا
شگرف برگ نها دست دررزان انگوردر خزانه گشادست بر خزان انگور
نگر نگر که ز یک دانه ها هزاران شاخز سوی ساحل بحرین کاروان انگور
بدر لؤلوی خوشاب پیش تخت عریشچو تاج سلطنت فرق خسروان انگور(؟)
یکی عقیق، دگر کهربا ، دگر یاقوتگرفت نسخت از گنج شایگان انگور
مگر که هست ستامی ز موکب پروینمیان کوکبۀ ممسک العنان انگور
مثال رفرف خضرست و فرش سندس برگبگونۀ و جنا الجنتین دان انگور
سیاه چشم چو حوران قاصرات الطرفمیان سبز تتقهای پرنیان انگور
ز دست زرگر باد صبا فرستادستبر عروس رزان حلۀ جنان انگور
ز شاخهای ز مرد بدل گرفت شبهدرین معامله جان می کند زیان انگور
نهاد بر سر آن یک هلال چون طوقشهزار کوکب ثابت چو آسمان انگور
چو بر گیاه تباشیر خورد شیر تمامسیه کند سر پستان چو دایگان انگور
زهاب آب حیاتست زانکه دز دیدستحلاوت از لب آن ترک خوش زبان انگور
مهی که چون سوی رزرفت رنگ می آردز شرم عارض خوبش زمان زمان انگور
بدیده رویش از پوست چون برون ندوید؟چه سخت سخت دلی داشت در میان انگور
اگر بود همه جایی باستخوان در مغزچرا بپوشد در مغز استخوان انگور
اگر نه بر سر آنست تا طرب زایدبیک شکم ز چه آورد توامانانگور؟
هزار چشم چو جالوس و در شکم دندانمنافقی دو دلست آنک از نهان انگور
چو چرخ دیده ور و همچو دهر مردافکنیقین بدان که جهانست در جهان انگور
چو هست شهره به مردانگی چرا گیردنگار در سرانگشت چون زنان انگور
در انتظار خرابات هر شبی تا روزگشاد چشم چو زنگی پاسبان انگور
هوای عالم دل معتدل به آب ویستدریغ نیست بدین کنج خاکدان انگور؟
چو قوت قوه جان داشت عاقبت جان رابخون دل طلبید اینت مهربان انگور
مزاج مرد دگرگون کند، زهی دم گرمکه کرد از او بصفت پیر را جوان انگور
ز لطف اوست مددهای روح حیوانیدرست کرد نسب نیک باروان انگور
ز خاک پاک چو مستان پیچ پیچ آمدکه داشت در همه رگهای سوزیان انگور
چو بود طبع ترش گرم جست شیرین جستز غورۀ ترش سرد ناگهان انگور
بنقل عدل خزان در برای وام طربشدست گویی در عهدۀ ضمان انگور
همی تو گویی مگر شیشه های نارنجستلبالب از می در صحن بوستان انگور
بریز خونش که زنبور خانۀ فتنه ستمگر چو روح شود راحت آشیان انگور
بهر سویی نگران همچو شهرگان شده استبشوخ چشمی در شهر داستان انگور(؟)
ز دستلاف همی سودده، همی دارشبپای محنت پرخشت ناتوان انگور
مدار زانکه نهد پیش در گه خواجهچوسا یلان درش سر بر آستان انگور
سیاهۀ دل باغت و از نهاد لطیفچنانکه خواجه خطیرست دلستان انگور
چو خفت قامت گوژش چه سودگر مالدخضاب وسمه و گلگونه در رخان انگور
بگردن اندزرنجیر همچو دیوانهنشست خیره بسی همچو کودکان انگور
فراز تاک پر از پیچ و خم همی ماندبمهرۀ سرافعی چو شد دمان انگور
چو گشت برگ زمرد، چو بود افعی تاکچرا ز سر بنیفکند دیدگان انگور
گمان بری چو کنی سوی شاخ تاک نظرکه هست هیکل گل مهره بر کمان انگور
سیه چو کیوان، در جام سرخ چون بهرامطرب نواز چو زهره است بی گمان انگور
بسر دسیر خزان در میان بیشه و نینهاده دیده بره همچو دیدبان انگور
بشکل مهره از آنست تا به بلعجبیخیال بازد بر عقل کاردان انگور
برای آنکه شود پای عقل را زنجیربداد جعد مسلسل بباغبان انگور
برید جان و سفیر تن و ندیدم دلستضمیر بسته زبان راست ترجمان انگور
برود بار اگر آب او گذر یابدهزار خنده بر آرد ززعفران انگور
میان جان غم..، یک سخن سازدبسی خمار شکسته بر ارغوان انگور
سیاه جامۀ سوکست در برش، عجبستکه حله های طرب راست پودو تان انگور
به پیش کلک نی آورد ز آبنوس دواتمدیح خواجه مگر می کند بیان انگور
ز لطف خوی خوشت شمهای گرفت مگرکه بر جهان نشاطست کامران انگور
به آبروی اگر دانه پر وری کندی...بجان یافتی امان انگور
بباغ عیش تو سر سبز باش تا که ز مرگچو دشمنان شده گیر ندخان و مان انگور
چو دشمنانت هر چند خود نگو سارستمعلق آمد گردن بریسمان انگور
ز جان اوست طربهای کل شی حیچو جان خواجه بماناد جاودان انگور
بزگوارا، قومی ز اهل دعوی فضلبخواستند ز طبعم بامتحان انگور
اگر بدیدی انگور نظم انگورمگریختی ز سنۀ سبع باتمان انگور
ازین سپس چو ز شعرم زمانه سرمستستبکار آب نیاید در اصفحان انگور
سوار مرکب فضلم اگر بفرماییهزار بیت بگویم ردیف آن انگور
همیشه تا که بود نشئه در نهاد شرابهمیشه تا که بود شاه بوستان انگور
تراز کام دمد نکبت شراب طهورتراز خار برآید چو فرقدان انگور