شمارهٔ ۹۰ - ایضا له
ای که از عدل تو هر مظلومیداد بیدادگر آسان بستد
قابض تو که به تهدید و وعیدارتفاع همه سیچان بستد
آب دهقانان یکباره ببردوز همه برزگران نان بستد
پخته و خام به مردم نگذاشتحقّ و باطل همه یکسان بستد
چون جو و کاه صحرا برداشتباقی از خانه گروگان بستد
بیل و دلو و رسن و پشماگندبا جوال و جل و پالان بستد
کلهاز فرق یتیمان بربودپیرهن از تن عریان بستد
هر چه بد بستداز آن درویشانتا طلاق زن ایشان بستد
بود منصف تر ازین نامعلوملشکر غزلکه خراسان بستد
ملک الموت بد آن قابض توکه ز بس غصّه مراجان بتد
قدری جو که حوالت کردیبنداد آن و دو چندان بستد
بود فرمان تو بروی به دو جواین یکی چون بنداد آن بستد
آنچه گفتی که بده آن بندادو آنچه گفتی تو که مستان بستد
باسطی را بکمار ای خواجهکه جو از قابض نتوان بستد