شمارهٔ ۷۵ - وله ایضا
صدرا روا مدار ز انعام خود مرامرحوم مانده دایم و آنرا بهانه هیچ
هر روز بامداد نهم رخ به درگهتیک دل پر از امید وپس آنگه شبانه هیچ
چندین هزار تیر معانی ز شست طبعکردم گشاد و نامداز آن بر نشانه هیچ
پنجاه سال خدمت این خانه کرده امو امروز نیست همره من جز فسانه هیچ
گر مستحقّ هیچ نیم من و آفتاب چرخپس نیست مستحّق عطا در زمانه هیچ
از طالعست این که من و آفتاب چرخمشهور عالمیم و براین آستانه هیچ
زانم همی دهی که ترا در خزانه نیستیعنی کریم را نبود در خزانه هیچ
لایق بود ز نعمت تو هر که درجهاناندر میان نعمت و من بر کرانه هیچ
بر منهج امید من از وعده های تودامیست بس شگرف و در آن دام دانه هیچ
در رستۀ قبول تو بازار من قویستلیکن چه حاصلست چو نارم به خانه هیچ؟
شد چون دهان دلبر من وعده های توسرچشمۀ حیات و خود اندر میانه هیچ