شمارهٔ ۷۳ - وله ایضا
زهی به ذروة کیوان رسیده ایوانتشکوه هفت سپهر از چهار ارکانت
فروغ عالم علوی ز عکس دیوارتغذای اهل بهشت از بهار بستانت
بروز بارتو از تنگنای زحمت خلقفراخنای جهان نیست مردمیدانت
به چشم عقل دوا برو بیکدیگر پیوستچو جفت طاق فلک گشت خمّ ایوانت
به طلوع و رغبت خود باز می کند خورشیدهزار نیزۀ زریّن بچوب دربانت
ز لطف خواجه اگر نیم رخصتی یابدبه باغبانی اید ز خلد رضوانت
وزیر مشرق و مغرب پناه اهل هنرمحمّد، ای که کرم آیتیست در شانت
در تو قبلۀ آمال گشت از همه رویز بس که گرد جهان گشت صیت احسانت
چو همّتت ز فلک بر گذشت در گاهتچو بخششت به همه کس رسید فرمانت
ترا بصفّۀ ایوان چه افتخار بودکه ساختست خرد جای در دل و جانت
دهان حرص به دندان آرزو نشکستبکام خویش لبی نان مگر که بر خوانت
از آستین تو دریا و ابر سربر زداگر چه مطلع خورشید شد گریبانت
بزرگوارا بیتی سه چار هم بشنوز حالم، ارچه نباشد فراغت آنت
بده نوالۀ رسمی ز خوان تربیتمکه کم رسد چو من از اهل فضل مهمانت
به رشح قطره زدریا چرا شوم خرسند؟جهان غرق شده در نعمت فراوانت
نظر چرا نکند سوی حال من کرمتچو هست بهر عمارت نظر بویرانت؟
ز چون تو خواجه بود استماحت چو منیکه زرّ و خاک نماید به چشم یکسانت
چنان که راعی فضل و مراعی کرمیخدای باد بهر دو جهان نگهبانت