شمارهٔ ۷ - ایضاً له
ای بتدبیر اختیار ملوکوی بتحقیق قدوۀ علما
صدر احرار فخر ملّت و دینکز کف تست آز در نعما
ای بدولت سرای قدر تو درزحل و زهره از عبید و اما
ماه بر درگهت هلال ابرویتیر در حضرت تو از ندما
ذات عالیت در جهان نژندچون معانیست در دل اسما
مدرج اندر کمینه نکتۀ تواند ساله ذخیرۀ حکما
حلقه در گوش کلک جادویتتنگ چشمان خلّخ و یغما
گشته بالمعمه خاطر توچشم خورشید مبهم و معما
چرخ را بازدارد از حرکتگر رسد امر تو بدو جز ما
صدر عالی که آستان تراآسمان خواند مجلس اسما
خیل بهمن رسید و باطل کردتاب خورشید و قوّت گرما
آبرا تخته بند کرد چو ز آلشاخ را کرد جامه ها یغما
گشت فاتر چو چشم دلبر منچشمۀ گرم آسمان پیما
ناتوان ناتوان زبر قع ابربکرشمه همی کند ایما
می نهد از اثیر آتشدانزیر دامن سپهر خوش سیما
گویی از بس حباب تو بر تومنطبق گشته اند ازض و سما
هست چون زرّپخته شعلۀ نارگشت چون سیم خام صفحۀ ما
گشت معزول در ولایت باغقوّت نامیه زشغل نما
می نهد برف از صواعق رعدپنبه در گوش صخرۀ صّما
جویبار مجّره از یخ بندشد زلفگاه انجم ظلما
همه گشتند آفتاب پرستسفهای زمانه و حکما
نیست اندر محّل رغبت خلقسایه گر هست خود از آن هما
تن ز سرما چون نیل و چون روناسمنجمد گشته در عرق دما
آنکه چون خایه پوستین داردتنگ در خود همی کشد ، امّا
هر که چون آن دگر برهنه بودگاه صرعتش بود گهی اغما
وانکه اندر لحاف و چادر شبنبود شب چو استۀ خرما
زودبینی بسان جوز بروگشته کیمخت خشک از سرما
با چنین ز مهریر جامۀ منهست بیهش و همچو لفظ شما
باد دم شرد را چو کس نکندپنبه جز پوستین ، کرم فرما
گم کن پشت ما چو هموارهاز تو بودست پشت گرمی ما
گرچه در یک دو قافیه خللستکه نبودست مذهب قدما
عفو کن زآنکه در مضیق چنیننبود فرق مطلب من و ما