گنج

شمارهٔ ۶۷ - ایضا له

در آرزوی تو از عمر من دو سال گذشتکه هیچگونه ندانم که بر چه حال گذشت
دوسال چیست؟ غلط می کنم که هر روزیز روزهای فراقت هزار سال گذشت
ملول گشتم ازین باد و خاک پیمودنوگر حقیقت خواهی تو، از ملال گذشت
فراق روی تو وقتست اگر وصال باشداگر بعکس شود هر چه از کمال گذشت
حدیث شوق بخدمت رکاکتی داردز روی رسم نوشتن کز اعتدال گذشت
شدم خیالی و بر من نه آن گذشت الحقکه هیچکس رازین جنس بر خیال گذشت
نماند در سرم از هیچگونه رای وصالز بس که بر سرم از گونه گون محال گذشت
ازین سپس چه تمتّع بود به عهد وصالچو زندگانی در حسرت وصال گذشت
من و قناعت و کنجی ازین سپس زیراکزیان عمر من از سود جاه و مال گذشت
زمانه را گر از این گوشمال من غرضیستبسنده کن گو، از حدّ گوشمال گذشت
عنایت تو اگر سایه افکند وقتستکه آفتاب شکیب من از زوال گذشت
حرام بود مرا بی تو زندگی لیکناگر حرام بداین قدروگر حلال گذشت
مگر که بگذرد این روزگار ناکامیردیف شعر از آن کرده ام بفال بگذشت
شدست حال من از آرزوی خدمت توچو حال تشنه که بر چشمة زلال گذشت
بمرده بودم از شرم زندگانی خویشوگرچه هر نفس از وی بصد نکال گذشت
ولی بنفحة خلق تو زنده کرد مراسحرگهان که بمن بر دم شمال گذشت