شمارهٔ ۴۰ - بمدح الملک شمس الدّین ایتغمش
خسرو تاج بخش شاه جهانکه زتیغش زمانه بر حذرست
تحفۀ چرخ سوی او هردممژدۀ فتح و دولتی دگرست
رای او پیرو دولتش برناستدست او بحر و خنجرش گهرست
خاک پایش زهاب اقبالستعکس تیغش طلیعۀ ظفرست
چه عجب گرچه زر شود از بیمدشمنی کز ملک بدو نظرست
هست او آفتاب و خصمش خاکخاک در تاب آفتاب زرست
نه به تیغ و کمر جهانگیرستنه به نیروی پنجه تاجورست
پنجه سرو و چنار هم دارندکوه را نیز تیغ بر کمرست
بخشش ایزدیست دولت اولاجرم هر زمان فزوده ترست
تیغ را گوتو درنیام بخسبکه خود اقبال شاه کارگرست
آسمان دوش با خرد می گفت :که بنزدیک ما چنین خبرست
کو بگیرد بتیغ چون خورشیدهرچه خورشید را بران گذرست
خردش گفت خه ، تو پنداریعرصۀ ملک او همین قدرست؟
نی، که در جنب پادشاهی اوهفت گردون هنوز مختصرست
باش تا صبح دولتش بدهدکین اثرها هنوز از سحرست