شمارهٔ ۳۴۷ - ایضا له
ز ابر چون برف سیم باریدیگر بدی چون دل تو دریایی
باشد اومید با کفت گستاخهر زمان می کند تمنّایی
باز چرخ خرف دگر بارهبا من از سر گرفت ایذایی
ناگهان در میان فصل ربیعبرفی آغاز کرد و سرمایی
ز استینم برون نشد دستیز استانم برون نشد پایی
نه ز انگشت آتشم تبشینه ز هیزم خلال بالایی
طمع خام گفت رو لختیهیزم آخر بخواه از جایی
تا چو در مطبخ تو چیزی نیستما بدان می پزیم سودایی
گر سخای تو مصلحت بیندبکند اینقدر مواسایی