گنج

شمارهٔ ۳۴۶ - ایضا له

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)قافیه: ایی۲۳ بیت
مخدوم کمال ملّت و دینای رای تو سوی نیک رایی
کار قلم تو نقشبندیرسم کرمت گره گشایی
بر رغم زمانه لطف طبعتبر دست گرفته جان فزایی
خطّ تو چو زلف ماه رویانانداخته دام دلربایی
پیوسته خیال طلعت تودر دید؟ ما چو روشنایی
از حد بگذشت اشتیاقمچونی و چگونه یی کجایی؟
آن چیست که از تو نیست ما را ؟با اینهمه دوری و جدایی
نه نامه، نه پرسش و نه پیغامنه دوستی و نه آشنایی
سبحان الله ز طالع منبگرفت زمانه بیوفایی
اکنون که ز هیچ سو نداردبازار هنروران روایی
بل هم بتو آورم که هستیمعشوقۀ روز بینوایی
مرسوم تو بود و بس رهی راسرمایۀ اصل کد خدایی
وان نیز ز دست برد هجراندر پای فتاد چند لایی
معزولی و خرج و دست تنگیآورد مرا به ژاژ خایی
در غیبت تو علاء دین رااز محتشمیّ و پادشایی
خود نیست بداعی التفاقیچندان که همی کند گدایی
وز هیبت اوست دختر رزبر بسته نقاب پارسایی
توفیق کرم نه هر کسی راستکان هست عطیّتی خدایی
با آنکه مراست صد شکایتاز مجلس عالی علایی
شاید که تو شکر گویی از ویزیبد که تواش همی ستایی
کز غایت بد ادایی اومعروف شدی به نیک ادایی
چون می نرزدیکی من انگورپیش پسرت سر سنایی
ما نیز سه چار ساله مرسومبگذاشته ایم تا تو آیی