گنج

شمارهٔ ۳۴۱ - وله ایضا

پیشوای علما خسرو دانشمندانای که بر اهل معانی بسزا پادشهی
لشکر فقر شود منهزم از ساحت دهرچون کند خیل سخا از سر کلکت سیهی
آتشین شعله برآید به سر آب حیاتهردم از غیرت خاکی که برو پای نهی
هفت گردون را در حلقۀ درست دیدمجای بر گردن هم کرده ز بی جایگهی
قصّۀ غصّۀ بی آبی من اصغا کنمگرم روی دهد از کرمت روز بهی
اندرین شدّت گرما که بینداخت سپرتیغ سبزه ز که از کوکبۀ تیر مهی
آب نایاب چنان شد که همی بر لب جویدستها جز به تیّمم نکشد سر و سهی
دایۀ ابر چو شیرش ندهد، طفل نباتچه کند گر نکند گونۀ رخسار گهی؟
همه اقسام بدی تعبیه در بی آبیستسبب اینست که آبی را خوانند بهی
زابر کفّار تو در یوزة آبست مرابه کم از آب خود از دست رهی کی برهی؟
گرچه در خدمت جاه تو مرا آبی نیستدارم آن چشم که آب آرد با روی رهی
بادم لطف تو هر لحظه امیدم گویدرایگان از کف من گر همه بادی نجهی
کشتکی دارم چون کشتی ارباب هنرمانده بر خشک و بدو روی نهاده تبهی
کآب خواهم ز تو خواهم که چو بحری پر دلنه از اینها که چو چاهند همه چشم تهی
کشت من تشنه و من گرسنه ترسم فرداندهد نانم ار امروز تو ابش ندهی