گنج

شمارهٔ ۳۳۴ - وله ایضا

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انی۱۴ بیت
جهان فضل و فضایل امام ربّانیکه قایمست بتو قوّت مسلمانی
شهاب چرخ شریعت که گشت خاکسترز تاب نور ضمیرت نفوس شیطانی
برای تحفۀ جان می برند دست بدستجواهر سخنت سالکان روحانی
چو در معالم قدست مسرح نظرتکی التفات نمایی به عالم فانی؟
چو نیک در نگری کمترینه خاشاکیستبه چشم همّت تو کاینات جسمانی
بلای عالم و شوق من و فضایل توبیان پذیر نیاید به نطق انسانی
بسنده ناید باران اشکهای مرااگر ز صبر بدوزم هزار بارانی
مرا و شهر مرا پشت پا زدی و شد یفرو گذاشته دیوانه را به ویرانی
بپّر علم و عمل می پری بتو نرسدکسی که هست اسیر قیود نفسانی
مرا که پای ندارم تو دست گیر ارنیتو خود به پرّ فرشته پری بآسانی
مرا ز دوری جانست این همه غم دلوگرنه تو بهمه حال مونس جانی
ز لوح سینةۀ من ایت خلوص و دعااگر چه می ننویسم چو آب می خوانی
از آنچه بی تو برین جان خسته می گذردچگویم و چه نویسم؟ تو خود نکودانی
به التماس چه زحمت نمایمت؟ که تو خودز من دریغ نداری هر آنچه بتوانی