شمارهٔ ۳۲۳ - وله ایضا فی مذمة الدّنیا
تا کی این رنج روزگار بری ؟بار این پیر نابکار بری؟
جهد کن تا ز موج خیز بلاکشتی عمر بر کنار بری
امن جانها ز حصن اسلامستکوش تا جان درین حصار بری
ترسم از گلبن جهان به طمعگل نچینیّ و زخم خار بری
روزگار تو زان عزیزترستکه تو اندوه فخر و عار بری
مال و نعمت ترا بدان دادندکه تو در بندگی بکار بری
نه بدان تا تو ساز جنگ کنییا که او را بکارزار بری
به شترمرغ مانی ای خواجهنه بپّری همی نه بار بری
روزگارت ببرد عمر و هنوزتو بر آنی که روزگار بری
خوش بود خواب و لذّت مستیباش تا کیفر خمار بری
به زبانی همه دروغ و دغلدهدت دل که نام یار بری؟
آفرینش ترا برد فرمانگر تو فرمان کردگار بری