گنج

شمارهٔ ۳۱۷ - وله ایضا

ای کریمی که در آفاق جهاننیست چون صیت تو عالم گردی
بحر با همّت تو بسته کفیصبح با خاطر تو دم سردی
طرفه دردیست فراقت الحقکه دهد یاوری هر دردی
پای مردیم طمع بود ز صبرخود کسی دید چنان نامردی
کاش چندانش درنگی بودیکه دلم شربتی از غم خوردی
غم هجران تو با من زین باربیش از ین پیشترم آزردی
نه بر آن گونه بیازرد مراکه ازین پیشترم آزردی
آنچنان گرد برآوردم از منکه ز من نیز نخیزد گردی
بودی از شوق گران بار ار نیباد خود سوی توام آوردی
از پی وصل چنان هجر چنین!آری بی خار نباشد وردی