گنج

شمارهٔ ۳۰۹ - ایضا له

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ی۱۲ بیت
شهاب دین که زبانم پر از مدایح تستزهی که هست ز تو جان فضل را شادی
به دست عقل زبان خیال دربستیبه نوک کلک در سرّ غیب بگشادی
گشاده گشت بیک ره طلسمهای علومچو تو طلایۀ فکرت بدو فرستادی
مرا که اهل سخن بندگی کنند به طلوعبجای خود بود ار باشد از تو آزادی
ز من به حضرت شاه جهان رسان و بگویکه ای یگانۀ عالم به مردی و رادی
بریخت بخشش تو خون لعل و آب گهربکند خنجر تو بیخ ظلم و بیدادی
ز جود دست تو بیداد بر زرو گهرستوگرنه داد همه چیزها نکو دادی
عروس خاطر من رغبت جناب تو کرداگر قبول ترا هست رای دامادی
نوالة شرف از غایبان دریغ مدارچو در سرای کرم خوان عام بنهادی
صدای صیت تو آواز داد و خواند مرامگو که خواندت؟ وینجا چگونه افتادی؟
بکنه آرزوی کس، کسی دگر نرسدچنان که هست ترا آرزو چنان بادی
به وقت لطف و نوازش مکن فراموشمکه در دعای سحرگه مرا تو بر یادی