شمارهٔ ۳۰۰ - ایضا له
ای بر محکّ عقل وجود تو ناسرهای مجمع مساوی اخلاق یکسره
گر بگذری بر آنکه ز مویی ضعیف ترچیزی از وتراش کنی همچو استره
گرچه خریتر از خری هیچ نقص نیستتا مر تراست سیم بخروار در خره
اقبال بین که روی نهادست سوی تواو را چه می کنی؟ که تو گولی و غتفره
گر خاطر تو تیره و طبعت نبهره استهم آب تست روشن و هم سیم تو سره
ریشت جوال گوز و بروتت جوال دوزجمله شکم چو خنب و دهان همچو خنبره
از دست تو برون نتوان کرد زر به دوزکان دست مرد ریکت قفلست وزر بره
اندر دهان نگیری از بخل آب خویشاز تشنگی اگر رسدت جان به غرغره
شاید کز اهل فضل فزونی به جاه و مالزیرا که هم گرانی و هم سرد مسخره
هر کو تهی ترست بمعنی به عهد مااو را بلند تر بود ایوان و منظره
اکنون کز اهل فضل خران بر سر آمدندتو بر سر آمدی ز خران همچو تو بره