گنج

شمارهٔ ۲۹۸ - وله ایضا

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: نده۱۳ بیت
پناه زمرۀ دانش شکوه اهل هنرکه هست جان معانی به لفظ تو زنده
گر آیدش ز نهیب تو سنگ در دندانشود کواکب پروین ز هم پراگنده
فضای دهر شود همچو گریه گوهر بارکجا سخای تو دندان نمود چون خنده
سپهر، کورا بر زیر پای دندانستکند همیشه ازین در تراش چون رنده
ز لفظ پاک تو بی حشوتر سخن نبودوگرچه هست به انواع نکته آگنده
چو صبح خنده زنان جان بداد گل ز طربخرد به لطف تو گل را چو کرد ماننده
گناه بخشا! کی میشود زوال پذیر؟تغیّری که پذیرفت رای فرخنده
مدار عاطفت خود درغ از آن که بودز آستان تو بر پای نهمتش کنده
فلک به ابروی عیشش گره در آوردهجهان بدست جفایش ز بیخ برکنده
بدان سبب که ترا دید سرگران چو دواتز غصّه همچو قلم می رود سرافکنده
نظر بدین سخنان چو آب روشن دارنگه مکن به سر و ریش و جامة ژنده
بدان خدای که دست دهنده داد تراچنان که داد رهی را زبان خواهنده
که از عتاب عنان سوی عفو فرماییکنون که رفت ز اندازه مالش بنده