شمارهٔ ۲۴۰ - وله ایضا
نسیب و مدح و تقاضا فزون زده قطعهدرین دو روزه به هر خواجهای فرستادم
کم از جوایی باشد به راست یا به دروغخدای داند اگر کس به خیر و شر دادم
بسی نکوهش خود میکنم که بیهودهبرین گروه چرا راز خویش بگشادم
هرار...خر اندر... زن همه شاناگر دهند وگرنه چو اندر افتادم
دریغ روز جوانی که در محالاتشبه باد دادم و او نیز داد بر بادم
ز عمر آنچه بهین بود رفت و در همه عمربه کام خویش یکی روز نیست بر یادم
قیاس آنچه بماندست از آنچه شد میکنتو گیر خود که رسد زندگی به هفتادم
به عمر مانده اگر شادی است مردم رامن از زمانه به عمر گذشته بس شادم
ز فنّ شعر به یکبارگی شدم بیزارکه آبروی برد هر زمان به بیدادم
اگر هوس بود آن راز سر برون کردموگر طمع بود آن را ز دست بنهادم
خدای عزّوجل مان قناعتی بدهادکه راستی را من زین طمع به فریادم
اگر نه آفت این حرص مردهریگ بودچه فرق زشت و نکو و خراب و آبادم؟
به پای بر سر هر سفله ایستادن چیست؟چو از تتّبع لذّات باز ایستادم
چو راستیّ و زبانآوریست پیشهٔ منچو سرو و سوسن کم زان که بینی آزادم
ازین سپس شرف عرض خود نگه درامکه گو شمال بدین پند داد استادم