شمارهٔ ۲۳۸ - وله ایضا
صدرا اگرچه تو ز من آزاد و فارغیداری خبر که بندهام و بندهزادهام
افتاده برگرفتن، از اقسام سروریستبرگیر پس مرا که بدین سان فتادهام
یکباره در مبند درِ لطف و مردمیکآخر دهان به مدح تو روزی گشادهام
بغنود مرغ و ماهی و نغنود چشم منشبها که من عرایس مدح تو زادهام
چون صبح اگر چه آتش پایم، فسردهامچون سایه آن زمان که سوارم پیادهام
انکار حرمتم نکنند ارچه بیگناهخونم همیخورند، مگر جام بادهام
شیر نر از زبونی بز بود پیش منو اکنون اسیر حیلت روباه مادهام
فرزین شاه بودم بر عرصهٔ مرادو امروز از تراجع دولت پیادهام
از بیم آنکه شادی دشمن فزون شودبر عجز خویش نام قناعت نهادهام
از تو جفا به نرخ عنایت همیخرموین اصل زیر کیست، نگویی که سادهام
عزل و عمل چو از تو بود هردو منصب استلیکن بیا ببین که کجا ایستادهام
شش ماه از برای رعیّت به روز و شببیگار کردهام من و مرسوم دادهام