گنج

شمارهٔ ۲۳۷ - وله ایضا

ای صاحبی که از نفحات شمایلتپر خنده اندرون چو گل نو شکفته ام
در پوست همچو غنچه نمی گنجم از نشاطتا مهر تو درین دل خونین نهفته ام
هر شام تا به صبح به الماس طبع تیزاین کرده ام که گوهر مدح تو سفته ام
خلقت بدست باد صبا از جهان لطفهر دم هزارنافه فرستاد سفته ام
از خاک پای تست که در دیده می کشماین باد احتشام که در سر گرفته ام
بر اعتماد دولت بیدار صاحبیدر کنج انزوا به فراغت بخفته ام
دل بر گرفته ام ز بد و نیک روزگارتا پرده های راز فلک بر کشفته ام
از گنبد دماغ به جاروب انقباضخاشاک آز و گرد فضولی برفته ام
در چشم خلق اگر چه حقیرم چو ماه نوروشندل و تمام چو ماه در هفته ام
بر طاق چون نهاده ام اطماع بیهدهمن بی نوا چه در خور سرهنگ جفته ام؟
جز ذکر خیر صاحب عادل چه کرده ام؟الّا دعای دولت سلطان چه گفته ام؟
ورچند این حدیث نه بر جاهمی رودمعذور دار خواجه که از جا برفته ام