گنج

شمارهٔ ۲۲۷ - ایضا له

ای شده ذات تو مستجمع انواع کمالنو عروسان سخن راز ثنای تو جمال
هم صریر قلمت ترجمۀ لفظ کرمهم صدای سخنت طیره ده سحر حلال
در ره فهم معانی تو ارباب سخنبس که کرده اند سقط یاوگی وهم و خیال
نیشکر را ز حسد طعم دهان تلخ شدستتا به باغ سخن از کلک تو بر رست نهال
آبدارست ز رشح کرمت تیغ هنردر عرق غرق ز شرم سخنت آب زلال
گر تو با صورت دیوار در آیی بسخنجانور گردد از لطف حدیثت در حال
چرخ گفتا من و قدرت، خردش گفت خموشکه ز پیران نبود خوب سخنهای محال
شد دهان سخن از شکر گفت گوشا گوشتا کنار طمع از جود تو شد مالامال
از پی جلوه گه مدح آراسته اندخوب رویان سخن راخم زلف و خط و خال
تا که شد طبع کریم تو خریدار سخنتیر گردون را بررست ز شادی پر و بال
ای ز الفاظ تو تنگ آمده بر شکّر جایدر ثنای تو سخن را چه فراخست مجال؟
با بزرگیّ تو هم جای سخن باشد نیزگر فرستیم بجای سخنت عقد لآل
از طلبکاری تو سر به فلک باز نهدسخن بنده که باریک تر امد ز هلال
تو سخن خواسته یی از من و من خود همه عمرخواستم تا سخن خویش رسانم بکمال
لیک معذور همی دار که از دهشت توشد زبان سخن اندر دهن ناطقه لال
باد پایان سخن را قلمم زان پی کردتا از ایشان به بساطت نرسد گرد هلال