گنج

شمارهٔ ۲۲۱ - ایضا له

زهی ز لفظ تو بازار فضل را رونقز درّ نظم تو کار هنر گرفته نسق
تویی که چشمة خورشید بارها گشتستز شرم خاطر پاکت غرق میان عرق
چو خامه ات قصب السّبق از عطارد بردکنون عطارد گیرد ز خامة تو سبق
چو من ز فضل تو و شوق خود سخن رانمز هفت چرخ بگویم رسد صدای صدق
بگوی تا ندهد چرخ زحمتم زین بیشچو می رسد سخن تو بطارم ازرق
گذشت دوری خدمت ز حدّ و نزدیکیستکه دست صبرم سر پوش بفکند ز طبق
ز بیم آنکه شبیخون کند غمت، هر شبز آب دیده کنم گرد خویشتن خندق
از آن قبل دل من در ولای تو صافیستکه خون دل را از دیده کرده ام راوق
ز تند بادادم سردم ار نترسیدیفلک براندی بر اب چشم من زورق
چو آب زندگی من به جوی هجر برفتکنون چه حاص ازین زندگی بی رونق
بگاه صبح گریان دریده ام چون صبحبوقت شامم دامن ز خون دل چو شفق
هم از شکسته دلی باشد ار زنم گه گهبر غم دشمن در پوست خنده چون فستق
ز من فراق تو ار صبر می کند چه عجب؟دراز گشت و نباشد دراز جز احمق
بدان سبب که سر کلک تو ز من ببریدفرو شکست مرا روزگار همچو ورق
ز من وظیفة انعام و لطف باز مگیرکه خود ندارم صبر و دلی چنان الحق
مرا بسلسلة خطّ خود مقیّد دارکه از فراق تو دیوانه گشته ام مطلق
ز من خطاب بزرگ و تو منقطع گشتستاز آن سبب که به دیوانگان شدم ملحق
وصال باید و باید زمانه هیچ و لیکعجاله یی بود آخر برای سد رمق