گنج

شمارهٔ ۲۰۸ - ایضا له

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اهدگر۱۸ بیت
زهی سپهر پناهی که فضل و دانش رانماند جز در تو در جهان پناه دگر
ز خاک کفش تو آنکس که تاج سر سازدزمان زمان ز شرف بر نهد کلاه دگر
ز زنگبار عدم تا کنون برون نامدبنیک بختی چون مسندت سیاه دگر
تواضعی کن و در کار من نظر فرمایکه از تو منصف تر نیست پادشاه دگر
بنیک محضری از مشتری فزون آیمچو حسن ظنّ تو ار باشدم گواه دگر
بخیره بدمشو از قول حاسدان با منکه نیست به زمنت هیچ نیکخواه دگر
اگر عنایت تو با من این چنین باشدبرفته باشم ازین شهر تا دو ماه دگر
لباس حرمت و جاهم چنان خلق گشتستکه تطریت نتوان کرد هیچ راه دگر
چنان شدست پراکنده این دل خونینکه هر دو قطره ازو می رود براه دگر
ز بیم دشمن هر گه که رای ناله کنمبسینه در شکنم آه را به آه دگر
جوی ز خرمن هستی من بکف نایداگر بکاهی از لطف نیم کاه دگر
اگر چه حالی از من فراغتی داریروا بود که بکار آیمت بگاه دگر
نه هر که مهر گیاهی بباغ بنشاندز بیخ برکند آنجا همه گیاه دگر
ز تو توقّع آن داشتم که بفزایدمرا ز جود نو هر روز مال و جاه دگر
تو آفتابی و من آب ، برکش از خاکمچو سایه در مفکن هر دمم بچاه دگر
برای کوری چرخ کبود را مگذارکزین ستانه روم من بجا یگاه دگر
مگر عقوبت یک رنگیست مالش منوگرنه نیست مرا بیش از ین گناه دگر
یقین شناسی که در حقّ من هر آنچه کنیهمه فسانه شود تا بدیرگاه دگر