گنج

شمارهٔ ۱۷۳ - وله ایضا

خورشید ذرّه پرور، شاه هنر نوازای آن که در جهان چون تو صاحبقرآن نبود
خورشید کو بتیغ زدن بر سر آمدستدر جنب دست و بازوی تو همچنان نبود
چون آفتاب از تو توانگر شد، آنکه راجز قرص ماه یکشبه در خانه نان نبود
و آنگاه که آفتاب و شاق در تو بوداندر جهان هنوز اساس جهان نبود
و آنجا که تیر خطبۀ مدح تو می نوشتبر لوح کاینات سخن را نشان نبود
بی آب خنجر تو ظفر رونقی نیافتبی نوک خامۀ تو هنر را زبان نبود
گرچه به صفدری مثل از نیزه می زنندحقّا که مرد آن قلم ناتوان نبود
سوسن صفت به مدح تو نگشاد کس زبانکوزا چو گل ز جود تو پر زر دهان نبود
آنها که آزرا زبنانت میسّرستاز بحر و کانش صد یک آن در گمان نبود
ای درگه تو قبلۀ احرار روزگارآن کیست خود که بندۀ این خاندان نبود؟
زانگه که از جمال تو برگشت چشم مناز مدح تو تهی دهنم یک زمان نبود
از بهر حضرت تو دل از من نثار خواستدرماند چون مرا مدد از سوزیان نبود
بسیار سعی کرد که چیزی بکف کندپس عاقبت برون ز سخن در میان نبود
گستاخ کرد لطف تو با خویشتن مراورنه بجان تو که مرا روی آن نبود
جان منست اگرچه گرانست شعر منبا آنکه جان به هیچ بهایی گران نبود
آورده ام بخدمت تو جان نازنینبپذیر از آنکه دست رسم جز به جان نبود