شمارهٔ ۱۶۲ - وله ایضاً
دوش مخدوم من که تا جاویدباد از جاه و بخت خود خشنود
با من آن کرد از بزرگیهاکه نه دید آنچنان کسی نه شنود
دست انعام او بصیقل لطفزنگ انده زخاطرم بزدود
بسته از من مدیح خویش و بخواندوز ستودنش جان من آسود
سخن ارچه نبد زدست بلندلیک از آن دست پایه اش بفزود
بحر شعرم چو بحر دستس دیدآتشی گشت ورو برآمد دود
نقد شعرم سیاه روی آمدبرمحکّ اناملش چو بسود
زانکه اشعار بود دست خوششچون بدستش رسید شعرم زود
خوش شد از دست او به ذوق ارچهاز بشاعت زبان همی فرسود
بس که در وی سیاه کاری بودگشت حالی بدست او مأخود
زان بتیغ زبان بیاوردشکه سراپای بود عیب آلود
این که شد بیت را میان به دو نیماثر خنجر زبانش بود
شرف دستبوش او دریافتشعر هندو نهاد دود اندود
تر شد اندر جوار بحر کفشچون بدست مبارکش بیسود
چون سخن زیر دست اوست چرازبردست جای او فرمود
بر زبان مبارکش چو برفتصد هزاران گهر ازو بربود
در بهین دست بهر آرایشآن عروسان زشت را بنمود
حضرت او و آنگهی من و نطقاین چنین لاف عاقلی پیمود؟
چون زبان را بمهر لا احصیدید، بر من عنایتش بخشود
تا که از هر زبان نیالایدخویشتن عرض خویشتن بستود
می شنیدم ز چرخ بانگ صدقتچون زبان را بمدح خود بگشود
ای دریغا! چو نیست قوّت عذرشرح این لطف بیشمار چه سود؟