گنج

شمارهٔ ۱۳۹ - وله ایضا

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ند۱۵ بیت
کسی که او نظر عقل در زمانه کندچنان سزد که همه کار عاقلانه کند
بر آنچه خاطر موری ازو بیازارداگر خود آب حیاتست از آن کرانه کند
قناعتست و مروّت نشان آزادینخست خانة دل وقف این دو گانه کند
بنیک و بد بسر آید جهان، همان بهترکه زندگانی با طبع شادمانه کند
زبان ز گفتن و ناگفتنی نگه داردکه شمع، هتی خود در ر زبانه کند
درین رای که آغاز و آخرش عدمستبخلق خوش طلب عمر جاودانه کند
زمانه را نشناسی که چیست عادت اوروا بود که کسی تکیه بر زمانه کند؟
بنقذ، حوش خور و خوش باش و نام نیک اندوزکه عاقل از پی یک عیش صد بهانه کند
اگر چه عالم فانی نیریزد آن که ازوبرای تیر نظر عاقلی نشانه کند
ز گوشه یی بهمه حال ناگزیر بودکه تا وظایف طاعات از آن روانه کند
کسی که صحبت امن و کفایتی داردسعادت ابدب را طلب چرا نکند؟
سرای خویشتن ار آدمی وطن سازدز شاخ سدره و طوبیش آستانه کند
اگر چه کار عمارت طریق دانش نیستعلی الخصوص کسی کاندرین زمانه مند
بود هر آینه نزدیک عاقلان معذورکسی که از پی مسکن اساس خانه کند
که مرغ اگر چه توکّل کند به دانه و آببدست خود ز برای خود آشیانه کند