شمارهٔ ۱۲۷ - وله ایضا فی صفة الفرس
مرا اسبیست الحق این چنین اسبزیان مال و نقص جاه باشد
همه تن استخوان چون اسب عاجستکه در شطرنج جفت شاه باشد
چو دیواریست بر روی بلندیکه خود دیوار من کوتاه باشد
ز روی آنکه اندر وی تحّرکبه زور و حیلت و اکراه باشد
تو دیدی جانور هرگز که او راغذای از باد و اب از چاه باشد
بگیرد راه چون بروی نشینمچو دیواری که اندر راه باشد
بدو گفتم بجنب آخر که جنبشبدیوار اندر و گه گاه باشد
مرا گفتا که در دیوار جنبشاز آن باشد که در وی کاه باشد
تو کاهم ده اگر من بر نپّرمترا با من عتاب آنگاه باشد
خلل کردست دیوارت نگه دارکه افتادنش از ناگاه باشد
تو از من بی گناه آخر چه خواهی ؟بکش، تا مردنم یک راه باشد
مرا هر سال شش ماهست روزهشما را روزه خود یک ماه باشد
بفریادم رسد صدر زمانهاگر از حال من آگاه باشد