شمارهٔ ۱۱۸ - وله ایضا
مژده ای دل که کار دیگر شدو انچه می خواستی میسّر شد
یار از راه جور برگردیدمشفق و مهربان و چاکر شد
کار اگر بسته بد گشایش یافتعیش اگر زهر بود شکّر شد
دل که چون لفظ او مقیّد بودهم بسعی خطش محرّر شد
نامه فرمود و دل خوشیها دادچون که حال منش مقرّر شد
کلک بیمارش احتما بشکستبا من از آنچه بود بهتر شد
اشتهیّ دروغ کرد آغازبا سر پرسش مزوّز شد
بر گرفتم ز درج درّش مهردامنم پر ز درّ و گوهر شد
مردم چه مشم ابن مقلمة وقتبندۀ آن خط چو عبهر شد
بر بیاض خودش سوادی کردکه از او چشم جان منوّر شد
دیده بر حرفهاش مالیدمحالی از اب لطف او تر شد
خط مشکین او چو بر خواندممغز جانم ازو معطّر شد
شاخ طبعم گهر ببار آوردچون کش الفاظ او مصوّر شد
هر چه دشنام و خشم بود از منبه دعا و ثنا برابر شد
کلک او کرده بود عربده زانکزان معانیش باده در سر شد