شمارهٔ ۱۱۶ - وله ایضا فی الشّکایة
دل مرا چو سپهر از غمی بپردازدهم از نخست بسیج دگر غم آغازد
مگر سپهر بدانسته است این معنیکه هیچ گونه مرا عافیت نمی سازد
ز چرخ چون بگریزم؟ که هر دم در حلقز خیط ابیض و اسود کمندی اندازد
ز سوز سینه اگر شرح بر زبان رانمتنم ز تاب زبان همچو شمع بگدازد
دراز دامنی من عیان شود گر چرخلباس محنت بر قدّ عمرم اندازد
بسان آتش شمعست پست تر هر دمبسر فرازی هر کس که بیشتر یازد
رباب وار شدم خرسوار در صف لهواز آنکه چرخم بی گوشمال ننوازد
کسی که خوش سخن و راست رو بود ناچارچو چنگ از پی هر زخم کردن افرازد
گمان ببی غمی آن مبر که در پشتنگار خانۀ چهره بخنده بطرازد
چو حقّه هاست دل و غم چو مهره و گردونیکی مشعبد چابک که حقّه می بازد
که جمله مهرۀ خود زیر حقّه یی داردکه پیش چشم تو از مهره اش بپردازد
در آهنین در از آن چوب می خورد آتشکه همچو من بزبان آوری همی نازد
پریر گفت مرا خوشدلی، کجاست دل؟چرا بجانب ما هیچ گونه نگرازد؟
جواب دادم و گفتم که دار معذورشکه از نزاحم غم با تومی نپردازد
دو سال رفت که چوگان چرخ چون گویمبزخم حادثه از هر سویی همی تازد
هنوز روی خلاصی نمی شود روشنمگر خدای تعالی لطیفه یی سازد