شمارهٔ ۱۱۲ - ایضا له فی صفة الفرس
صوفی نهاد عادت اسبم تو کّلستقانع بود بهر چه خداداد، می خورد
نه رسم ادّخار شناسد نه جمع لوتهر چه آیدش بدست بننهاد می خورد
بی زحمت غراره و انبار و توبرهروزیّ خویش از عدم آباد می خورد
زنبیل و دلو کهنه و جاروب و بوریاهر چ آن بیافت فارغ و آزاد می خورد
هر کاه گل که از نم باران علی الفتوحاز بام و در در آخرش افتاد می خورد
وقتی به ژاژ خایی شاگرد بنده بودو اکنون بعلم من به از استاد می خورد
دشنام زشت می دهدم زان بهر دو گامچون حدّ قذف چوبی هشتاد می خورد
چون نیستش ز بی علفی قوّت نهوضبیچاره تازیانۀ بیداد می خورد
روز و شبش به وعدۀ تو دم همی دهموازان دمم که زندگیش باد می خورد
اسبی که انده علفش خاطرم بسوختوصفش کجا درین دل ناشاد می خورد
از عشق کاه بر رخ من بوس می دهدبر یاد سبزه خنجر پولاد می خورد
تا می کند ز وعدۀ کاه و جو تو یادای بس گرسنگس که بدان یاد می خورد