گنج

شمارهٔ ۱ - فی شهاب الدّین عزیزان

جهان دانش و معنی ، شهاب الدّین تویی آنکسکه چشم عقل کم بیند ، چو تو بسیار دانی را
ز رای سالخوردت دان ، شکوه بخت برنایتمربّی آنچنان پیری، سزد جوانی را
ز قحط مردمی عالم ، چنان شد خشک لب تا لبکه الّا در ثنای تو ، ندیدم تر زبانی را
چو کلک نقشبند تو ، به صنعت دست بگشایدتو پنداری نهفتستی به لب در جان مانی را
زتو پوشیدگان غیب برخود نیستند ایمنچرا؟ زیبا که پیدا کرد کلکت هر نهانی را
دهد اضداد گیتی را بهم تلفیق کلک توتعالی الله ! چنین قوّت بود خود ناتوانی را؟
چو محروروان از آن زردست کلک زرفشان توکه از الفاظ تو هردم خورد شکّرستانی را
اگرچه کار عالم را بنا به اختلاف آمدسراسر متّفق دیدم بشکر تو جهانی را
زنوکش لالۀ سیراب و نرگس بردمد حالیبیاد لطفت ار آیی دهم روزی سنانی را
جوان بختا! هنرمندا! اگرچه نیست پروایتز روی لطف اصغا کن عجایب داستانی را
بدشنامی و سرهنگی ازاین درگاته محتاجمنه بهر خود معاذالله که دیگر قلتبانی را
درین دوران که از دونی کسی را نیست آن همّتکه از روی کرم تیمار دارد مدح‌خوانی را
به صد حیلت به خون دل به عمری کرده‌ام حاصلمحقّر ملککی ویران وجوه نیم نانی را
زجور یک دو نامعلوم اینک شد دوسال افزونکه تا من زارتفاع آن نکردم تر دهانی را
چه باشد گر درین دوران که می‌مالند شاهان رابمالم من به جاه تو یکی پالیز بانی را
به ناواجب عوانانند در هر خانه‌ای و پنجهبدین واجب روا باشد که بفرستی عوانی را
نکرده خدمتی هرگز صداعت می‌دهم هردمجوابم ده سبک، هرگز چو من دیدی گرانی را
زبس زحمت که میآرم همی ترسم که دربان رابفرمایی که در دربند چون بینی فلانی را
به کام و آرزوی دل بمان صدسال افزون‌ترکه اهل فضل کم یابند چون تو مهربانی را