گنج

شمارهٔ ۹۶

گر امروز آن بُتم همدم نیایدنصیب جان من جز غم نیاید
نیامد دوش و جانم بر لب آمدز بیم آنکه امشب هم نیاید
اگرچه وعده داد و خورد سوگندولی با این همه ترسم نیاید
مرا گر ناید او ناید وگر نیغم و اندوه و محنت کم نیاید
چه سود ار آید او زین پس؟ که جانمنباشد مانده گر این دم نیاید
من او را از برای سور خواندمولیک او جز که با ماتم نیاید
که را نزدیک او شاید فرستاد؟چو کس در راز او محرم نیاید
وگر او را نباشد آمدن رایبه قول هر که در عالم نیاید